تبليغاتX
صورتکی شنی
انسان می تواند همچون صورتکی شنی کنار دریا محو شود
 

کافیه ادم تو یه جای کمی تا قسمتی عمومی کتاب دستش باشه البته اون هم از سر ناچاری ٬ در مواقعی که خب نمی تونی اون کتابه لامصبو ول کنی و بری پی کارت و هی دنبال خودت می کشونی و بعد هر کی می رسه سر راهت بلااستثناء میگه " قشنگه ؟ " . یعنی من بیزارم از این کلمه . آخه مگه کتابم قشنگ میشه ؟ یعنی چی ؟ یعنی باید برگشت و به طرف گفت " خب ... میدونی خیلی قشنگه . میتونی به عنوان تزئین ازش استفاده کنی " آخه قشنگ غیر از این چه معنی دیگه ای می تونه بده ؟ به نظرم این کلمه فقط با دیدن یه دختربچه صورتی پوشِ عصاقورت داده که مامانش دو ساعت رو موهاش کار کرده و گل سرای صورتی زده معنی میده . اون هم فقط آدم این کلمه منحوس رو میگه و رد میشه . همین . حتی زحمت این که برگرده و یه نگاه کوچیک دیگه به دخترک قشنگ بندازه رو به خودش نمیده . بدتر این که گاهی میخوای ببینی چند مرده حلاجه و تو جواب اونی که ازت اینو پرسیده میگی " خب ...آره قشنگه " اون هم صاف وایساده و دیگه بعدش نمی دونه چی بگه . هی منتظر می مونه که یکی از غیب صداش کنه تا فلنگو ببنده . خب چی می خواد بگه . چیزی باقی نمی مونه که بگه . من کافیه یه کتاب آشنا دست یکی ببینم خدا میدونه چه حالی میشم . راستش تپش قلب می گیرم و آدرنالینم فواره میزنه و بعدش هم هیچی نمی تونم بگم . هی با خودم کلنجار میرم برگردم و به طرف بگم " اِم منم اینو خوندم " . یه احساسی بهم میگه خیلی مسخره ست . خیلی وقتها واقعا دوست دارم راجع بهش با کسی که داره اونو می خونه حرف بزنم . راستش من اینجور مواقع نطقم باز میشه . با این حال فکر می کنم تمامی شجاعتم رو در این باره از دست دادم . وضعیت خوبی نیست . یکی همینو به خودم یگه من چی میگم ؟ نمیگم می خوای برات فیل هوا کنم ؟! همینه که آدم شجاعت گفتن همچین چیزایی رو از دست میده . شجاعت خیلی چیز خوبیه . دست روی چیزی بذاری که همیشه ازش فرار می کنی . عین فرزاد حسنی که تمام ضعفش رو با صراحت بیش از اندازه ریخته بیرون و حالا همه بهش میگن " فرزاد حسنی " مجری توانا .

 

// این متن بازنویسی نشده ٬ در صورت مشاده هر گونه ایراد خود آن را اصلاح نموده و ادامه دهید .

+ نوشته شده در  91/01/27ساعت 16:22  توسط صورتکی شنی  | 

 

من یکی پاک قاطی کردم . واسه این که هیچ رقمه نمی تونم مثل آدم بخونم یا بنویسم و علتش هم بر میگرده به جفت چشمهای بیشعورم که محض رضای خدا یه ثانیه هم بدون این لکه های سیاه نیستن . یه سری لکه های سیاه ریز و درشت و  بی نهایت بی فایده که به هیچ دردی نمی خورن و صاف اومدن و نشستن وسط حدقه چشمهای من و بیچاره م کردن . بیچاره گی که فقط نداشتن خیلی چیزها نیست . بیچاره گی خیلی چیزهاست و یکی از اون ها هم داشتن یک جفت چشم بلااستفاده ست که قبلا مورد استفاده بود و حالا نیست . بیچاره گی یه دید عمودی افقیه با لکه هایی که هی پر رنگ میشن . کلا توهم این رو دارم که بعد از مدتی تمام اعضا و جوارح بدنم از کار می افتن . روزهای اول هم با همین توهم مدام دلم برای خودم می سوخت و فکر می کردم یک کوفتی ٬ چیزی گرفتم و حسابی کیفور بودم . فکر می کردم بلاخره یه روزی تقش در می اد و همه می فهمن که من یه مرض کوفتی از نوع وخیمش گرفتم . همیشه فکر می کنم خیلی خوش می گذره که یه سری  که آدم را به هیچ جایشان حساب کرده ندارن همین که می فهمند یه مرگیت هست سر و کله شون پیدا میشه و اون وقت چپ و راست تحویلت می گیرن و نمیذارن دم دمای آخر تنهایی بهت فشار بیاره . تازه وبلاگ آدم هم گل می کنه ٬ عین اون یارو آلمانیه یا نمی دانم کجاییه که سرطان داشت و تا روز آخر مردنش همه پا به پاش نشسته بودن و آه می کشیدن . من یکی خودم از اون غصه خورهای حرفه ای ام . از اون ها که با گذشتن دو سال از مرگ پسرخاله ش گر و گر خوابش رو ببینه و تا خود صبح تپش قلب داره  که هیچ هم ازش سر در نمی اره . آدم باید غصه خور حرفه ای باشه . کیفش به همینه . یه توجیح الکی واسه مواقعی که همین طور هر چی می گردی هیچ دلیلی واسه دمغیت پیدا نمی کنی . حالا من فکر می کنم یه چیزیمه . یه چیزی که یه خرده زمانش طولانی شده . خیلی دلم می خواد پاشم برم یکی از این مطبا و یه هفته بعدش خبری از این لکه های سیاه نباشه ولی حقیقت اینه که من به هیچ دکتر کوفتی ای ایمان ندارم .

+ نوشته شده در  91/01/15ساعت 0:28  توسط صورتکی شنی  | 

 

" بهتر زنده گی کردن ! ... بله ٬ معلوم است . ما هم همین طور . این چیزی است که ما ادم ها مدام در آرزوشیم ٬ گیرم بش نمی رسیم . فقط اعیان ها و آقافُکلی ها هستند که زنده گی حسابی می کنند . "

 

" دنیا از همه جور ادمی پر است . همه ی مردم که خوشگل نیستند . آدم درخت هایی می بیند بلند و راست و انبوه با شاخه های صاف و برگ های فراوان ٬ و درخت هایی هم می بیند کم رشد و گره دار و کج و کوله با ظاهری که تو ذوق می زند . مگر جنگل واسه خاطرِ این جور درخت ها زنده گی را به خودش حرام می کند ؟ "

 

" بالای سرمان باد ابرها را می دواند . از پاره گی ابرها اسمان دیده می شود . ابی . خیلی آبی ..."

 

" درست است که زیاد بچه داشتن معنیش غم و غصه زیاد داشتن است : هنوز این یکی نمرده آن یکی تلنگش در می رود یا آن یکی از رختخواب ناخوشی بلند نشده این یکی زرتش قمسور می شود ٬ اما با وجود این بزرگترین شادی های زنده گی را هم فقط بچه ها به آدم می دهند . آدم آن ها را می بیند که یواش یواش رشد می کنند و بزرگ می شوند : اول چهار دست و پا رو زمین می خزند بعد مثل خود ما رو لمبرهاشان می نشینند و بلاخره رو پاهاشان می ایستند . کسی که تخم و ترکه ئی پس نیندازد و بچه دار نشود اصلا برای چی زنده ست ؟ "

 

// برای خوندم پابرهنه های استانکو با ترجمه عالی شاملو کافی نیست ؟

+ نوشته شده در  91/01/06ساعت 1:47  توسط صورتکی شنی  | 

 

قیافه اش عینهو اسب است . حتم دارم که در روز بیشتر از دو سه تا ادم پیدا می شوند که بی شباهت به اسبی ٬ فیلی ٬ گربه ای ٬ چیزی نباشند . گربه که خصوصا زیاد پیدا می شود . بالعرض هم یافت نشود بالذات فت و فراوان است . با این حال این یکی خیلی شبیه اسب است . کله صبح زنگ زده و من را بیدار کرده که چی ؟ که راهمان یکی است و با هم برویم و منی که حالم به هم می خورد یکی که عین اسب است و موهای بی ریختش را از دو طرف بافته و شالی اندازه جسد پدربزرگش انداخته دور گردنش با من بیاید ٬ هر چه می گردم بهانه ای پیدا کنم یافت می نشود آنم ارزوست  ٬ حتی اگر استاد پیچاندن هر گونه ای از ادمیزاد باشم . با اکراه اس می دهم که یازده سر کوچه مزخرفشان باشد و اینکه معطلم نکند و دور میدان است و نمی شود ترمز کرد و جیم ثانیه بپرد بالا و عجیب آنکه هر چه گفته بودم بی کم و کاست و بدون هیچ نقصی به مرحله اجرا در آورد . ادم شبیه اسب باشد و انقدر تر و فرز بهتر است تا با مرلین مونرو مو نزند و اندازه پهن بارش نباشد . همین شد که ازش بدم نیامد و سفره دلم را جلویش باز کردم و او هم در سکوت کامل همراه با موسیقی متن " چنگ و سرود " نفیسی مرا سراپا گوش بود . بدون اینکه زرت و پرت اضافه بکند یا قاشق نشسته بپرد میان حرفم و اینکه صد تای یک اسب می فهمید چه می گفتم و لزومی نداشت شجره نامه جد و آباء  هر چیز را برایش بکشم بیرون تا تازه ایشون برود فرحزاد . جدای از اینها وسطای راه که نیش ترمز زدم و پیرزن چروکیده ای آمد بالا و نزدیکای برج سفید پیاده شد جیکش در نیامد . در نیامد عین دوستم بگوید " آخی تو چقده ماهی " و باعث شود همان لحظه بزنم کنار و هم پیرزن را پیاده کنم و هم خودم گوشه خیابان بالا بیاورم . اصلا نمی دانم چه لزومی دارد یک سری آدم ها بابت هر چیز آن دهان مبارکشان را باز کنند و فضل فروشی بنمایند . نمی دانم به عمرشان " تا مرد سخن نگفته باشد     عیب و هنرش نهفته باشد " به گوششان نخورده ؟

خلاصه پیرزن که پیاده شد گوشه بافت موهایش را گرفت و ادامه داد . دقیقا از همان جایی که قطع شده بود و برنگشت با قیافه ای عین هارولد لوید بگوید " چی می گفتیم " . وقتی هم رسیدیم پیاده شد و راهش را کشید و رفت و واینستاد یک سری جمله های از پیش حفظ کرده را ردیفم کند که یعنی می خواهم کمال سپاسگذاری را به جا بیاورم . اینطوریاست که می شود حتی از آدمی که کپی برابرِ اصل اسب است هم کیفور شوی ! 

+ نوشته شده در  90/12/11ساعت 23:47  توسط صورتکی شنی  | 

 

طورایی شدن مردم این روزها . کافی است بگویی می شود فلان فیلم را برایم بیاوری ؟ ممنون می شوم . خب  به هر حال جهت رعایت ادب بد نیست این اخری را هم ببندی تنگ خواسته ات ان وقت مردم صاف در می ایند جلویت و می گویند " اوووووووووم باشد فقط اگر می شود لطفا شما هم ده تایی فیلمی چیزی اگر دارید برایمان بیاورید ! " تازه بدون اینکه چیزی ببندند تنگ جمله شان . طورایی شدن این مردم . مثل اینکه تا چیزی نگیرند نم پس نمی دهند . همین می شود که می ایند و لم محترمشان را می دهند رو مبلهای نازنین ادم و اشغال پیپشان را زرت و زرت می ریزند ان رو و سریع با دست پاک می کنند و فکر می کنند ادم کور است و گه کاریشان را نمی بیند و از ان طرف پشت هم همه شخصیت ادم را زیر سوال می برند و قارت و قارت می خندند و بادام های نمکی تان را تا ته می خورند و یک اب هم رویش . ادم هم فکر می کند که خب نمی بایست چیزی بار طرف بکند و به هر حال مهمانی گفتن و صاحب خانه ای گفتن و چه چیزها که نگفتن و این طوری می شود که در دهانش را کلون می کند و هی لبخندهای تهدید امیز می زند که مفت نمی ارزد و در نمی اید به طرف چیزی بگوید که تا ان ماتحتش اتش بگیرد .

+ نوشته شده در  90/12/08ساعت 0:34  توسط صورتکی شنی  | 

 

گاهی فقط باید جیمز بلانت گوش کرد و به این نتیجه رسید که زمان چیز گهی است .

+ نوشته شده در  90/12/02ساعت 0:41  توسط صورتکی شنی  | 

 

ابلهان اثری را می خوانند و چیزی از ان نمی فهمند . اشخاص عامی خیال می کنند ان را کاملا فهمیده اند . صاحبان عقل سلیم گاهی همه ان را نمی فهمند . انان نکات مبهم و تاریک را تاریک می یابند و نکات روشن را روشن می بینند . و اشخاص پر مدعا اصرار دارند که نکات روشن را تاریک جلوه دهند و نکاتی را که کاملا واضح و قابل فهم است نفهمند .

+ نوشته شده در  90/11/29ساعت 14:56  توسط صورتکی شنی  | 

 

ادم نباید اتاق رو به شمال داشته باشه . اتاق های رو به شمال هیچ رقمه اتاق های خوبی نیستند . من یکی فکر می کنم تو اتاق های رو به شمال هیچ اتفاق خاصی نمی افته . تنها خاصیتی که اتاق های رو به شمال دارند این است که رو به شمالند و نه هیچ چیز دیگر . در عوض هر چه بخواهید در اتاق های رو به جنوب است . از ان اتاق های دلباز و گل و گشاد که از شیر مرغ تا جون ادمیزاد را در ان می چپانند و عین خیالشان نیست که جا کم بیاید . حقیقت این است که جا هم کم نمی اید . اگر شک دارید می توانید امتحان کنید . یک عالم اسباب و اثاثیه بردارید و بگذارید در اتاق های جنوبی و بعد درب ان را ببندید . مدت زمان لازم پنج دقیقه و بعد درب را بگشایید و با حیرت ببینید که همه چیز به راحتی جابه جا شده و محیای استفاده هستند . اتاق هایی هستند این اتاق های جنوبی . عمرا اگر بتوانید لحظه ای در اتاق های رو به شمال به احد الناسی عشق بورزید . سر جیک ثانیه طرف در می اید و بهتان می گوید " محض رضای خدا یه چیکه نور نداری بیاری تو این اتاق ؟! " ان وقت مجبورید سر سیاه صبح خصوصا در زمستان بیست و چهار ساعته شمع و چراغ و انواع اقسام نور بریزید تو اتاق تا برای لحظه ای بشود در ان زندگی کرد . اصلا تو این فکرم که چرا یک اتحادیه واسه اتاق های رو به جنوب راه نمی اندازند ؟ !

 

// جهت تشخیص شمالی و جنوبی اتاق ها : اگر دیدید هفت صبح به بعد افتاب ولو می شود تا خرتناق اتاقتان حتم را بر این بگذارید که اتاق جنوبی است و لا غیر !

+ نوشته شده در  90/11/24ساعت 23:29  توسط صورتکی شنی  | 

 

عین احمق ها زل می زنم بهش و می گویم " کار خوبی می کنی " در حالیکه شش دانگ حواسم پی رد نگاهش و جای امیر ان دورهاست . ان دورها که یعنی کمی ان طرفتر بیخ شومینه که با سهند نشسته اند و بازی می کنند و گاهی زیر جلکی چیزهایی می گویند و قاه قاه می زنند زیر خنده و مرجان که با این هیکل تنه لشش نشسته رو به روی من و پسته خام می خورد و نگاهش گیر ان ور است و نمی دانم چرا به هیچ وجه نمی توانم فکرم را جمع و جور کنم که دارد این دهن گشادش را برای سهند نامزدش کج و کوله می کند . یک چیزهایی از ته و توه مغزم می اید بالا و می رسد به گلویم و صاف انرا می چسبد و هر ان است که خفه ام کند ُ طوری که می خواهم این دختره تنه لش را بزنم و لت و پار کنم .

چند تایی مغز پسته می گیرد طرفم و با دهان باز و پسته های له شده تو دهانش می خندد و سرش را تکان می دهد که یعنی پسته ها را بگیر . نمی گیرم . کله ام را تند تکان می دهم . حالم از تو و هر چه پسته ست به هم می خورد . می گوید نمی خوری ؟ نچ . هیکلش را به زور تکان می دهد و از پشت صندلی می رود بیرون . پس بدم به بچه ها . سریع برمی گردم . از راه رفتنش بیزارم . باسنش را عین ترازو این ور و ان ور می کند و راضیم از این که سهند مقابلش است و نه امیر . امیر صدایم می کند . جواب نمی دهم . یعنی نشنیدم . پسته ها را می ریزد کف دست امیر و سهند و ور دل سهند ولو می شود . طوری خودش را می اندازد رو مبل که همه جای بدنش می لرزد .  از دور به من لبخند می زند . خیلی دلم می خواهد برای یکبار هم که شده بهش بگویم چقدر شبیه کرگدن است . به زور با نیمچه لبخندی جوابش را می دهم . دارند حرف می زنند . صدایشان را نمی شنوم . مرجان مدام می گوید چی ؟ و نگاهش رو به امیر است . امیر خودش را می کشد جلو و کم مانده سینه های بزرگ مرجان برود تو حلقش. چیزی دم گوشش می گوید و هر سه با هم می زنند زیر خنده . امیر باز صدایم می کند . می گوید عزیزم . بار قبل هم گفت ؟ یادم نمی اید . شاید گفته باشد . حواسم پی مرجان بود . می روم پیششان . امیر مرا می کشد طرف خودش . نمی دانم چرا به محبتش بدبینم . سه تایی بازی می کنند و امیر هربار بین بازی برمی گردد و با لبخند نگاهم می کند . حتما می خواهد خیالم تخت باشد . گیر ندهم و دور برش بپلکم . گوشی سهند زنگ می خورد و می رود تو اتاق . لحظه ای نگاه امیر و مرجان به هم گره می خورد . نمی دانم چرا ولی فکر می کنم به هم اشاره کردند . دختره تنه لش . دستم را از دست امیر می کشم بیرون . امیر بهم اخم می کند . مرجان بلند می شود و می رود پی سهند . نفسی می کشم . امیر دوباره دستهایم را می گیرد .

توی تاریکی نور سیگار امیر را می بینم . چند ثانیه یکبار پررنگ می شود . دارم با موبایلم ور می روم . خر که نیست ُ می فهمد . همین که به مرجان و سهند شب به خیر گفتیم و امدیم تو اتاق مرا کشید طرف دیوار و با اخم پرسید چه مرگم است و این اداها چیست که در می اورم و اینکه چرا ابرو ریزی می کنم و به جای تشکر از سهند و مرجان که ما را دعوت کردند ویلایشان مدام قیافه مادربزرگها را به خودم می گیرم و احوال همه را گه مرغی کرده ام و اینکه مرجان با بزرگی به روی خودش نمی اورد . این ها را گفت و من بدون کلمه ای حرف نشستم گوشه تخت و موبایلم را گرفتم دستم . سیگارش که تمام می شود دستش را می گذارد زیر سرش و دراز می کشد . من هم دراز می کشم . خوابم نمی برد .  نفس های امیر یکنواخت می شود . خوابش برده . ارام بلند می شوم و سرپایی هایم را می پوشم و می ایم پایین . همه جا تاریک است . می ایم کنار شومینه و سیگاری روشن می کنم . باید فکری بکنم . ذهنم عین سطل اشغال شده .

امیر تویی ؟ می پرم از جا و سیگارم را می گیرم پشتم . سهند است . می اید جلو . عذر خواهی می کنم که بیدارش کردم . می گوید خوابش نمی برد و می نشیند جلوی شومینه . دستش را دراز می کند و سیگارم را می گیرد . تو چرا نخوابیدی . جواب نمی دهم و در عوض یک چیزی از ته حلقم می اید بالا و گریه می کنم . فین فینم که در می اید سهند بلند می شود . می خندد. گریه می کنی ؟ می نشیند کنارم . ای بابا . چرا اخه ؟ دستمال می دهد دستم و دستش را می گذارد روی شانه ام . از این چشمای اندازه یه غربیل چقدرم اشک میاد . می خندم . حالا چی شده ؟ دعوا شده ؟ قیافه اش را نمی بینم . چقدر دلم می خواهد حرف بزنم ..

امیر هنوز خواب است . ارام دراز می کشم کنارش . قلبم دارد از حلقم می زند بیرون . نمی دانم چه طور شد یکهو . داشتم حرف می زدم . گریه می کردم یا هر چه . سهند کنارم بود . امد جلو یا من رفتم ؟ هرچه بود شد . یکدفعه . می خواهم بالا بیاورم . دست و پاهایم یخ کرده . نمی توانم به امیر نگاه کنم . از چشمان بسته اش هم می ترسم . رویم را می کنم به دیوار و دستم را می گذارم روی قلبم و چشمانم را روی هم فشار می دهم . باید بخوابم . شاید خواب دیدم .


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  90/11/20ساعت 1:38  توسط صورتکی شنی  | 

 

چند روز پیش تلفن زدم به مامان ٬ می خواستم بهش بگویم ببیند از بین برنامه هایش وقتی پیدا می کند تا با من بیاید کمی خرت و پرت بخریم یا نه . اخر مامان من از ان ادم هایی ست که باید هر از چند گاهی با او رفت و خرت و پرت خرید . طبق معمول نبود . مامان من یا می رود بیرون و خرت و پرت می خرد یا می نشیند خانه و هُر هُر گریه می کند . مامان من فکر می کند ما همه سر و سامان گرفتیم و همین که این فکر را می کند می زند زیر گریه . ان موقع هم که فکر می کرد ما سر و سامان نگرفته ایم باز هم می زد زیر گریه و دچار حمله عصبی می شد . من هم می پریدم و برایش قرص پراپرانول می اوردم . از این قرص های صورتی کوچک هوس برانگیز . همین که خیالش راحت می شود که ما سر و سامان گرفتیم برادرم صاف می اید خانه و می زند شیشه مربا را خرد می کند و بعد هم مامان دچار حمله قلبی و عصبی و حملات همه جانبه از طرف بدنش می شود و من هم وقتی بهش می گویم اصلا این بدن چیز خوبی نیست و تمام فلاسفه هم ان را تائید کرده اند و باید جسم از نفس جدا بشود تا به سعادت رسید می گوید من گه خوردم گذاشتم بری و فلسفه بخونی . مامان من هیچ وقت من را به هیچ جایش حساب کرده ندارد . این است که هر وقت تلفن می زنم می رود رو پیغامگیر . ان روز هم منتظر شدم برود رو پیغامگیر و ان را تا اخر گوش کنم و بعد گوشی را قطع کنم که بابا تلفن را برداشت . بابا هیچ وقت تلفن ها را جواب نمی دهد . حتما باز گفته کال فرام و بابا هم به دو امده و گوشی را قاپ زده . اخر تلفنشان از این دستگاه های بیخودی ست که اسم و شماره ادم ها را در ان ذخیره می کنند و ان هم با صدای مزخرفی اسمت را وسط خانه هوار می کشد . بابا گفت خوبی که ؟ من بیشتر از که اخرش خوشم امد . گفتم خوبم . گفت مادرت خونه نیست . می خواستم بگویم وقتی تو گوشی را برداشتی میدانم نیست ولی نگفتم . من خیلی چیزها را نمی گویم . بیشتر از این ناراحت بودم که وسطهای پیغامگیر گوشی را برداشته بود . وسواس بدی دارم که باید پیغامگیر را تا اخر گوش کنم . بعد پرسیدم مامان کجاست در حالیکه ذره ای برایم اهمیت نداشت بدانم ان موقع مامان کجا بود . بابا به جایش گفت نیستی و فرت گریه کرد . از ان مرد هایی ست که با دیدن جسم نیمه جان یک پشه هم می زنند زیر گریه . گفت بروم انجا با هم سالاد شیرازی درست کنیم و بخوریم و سر اینکه کی بیشتر بخورد با هم دعوا کنیم . گفت نمی داند چرا زیاد نمی روم انجا ولی فکر می کند من یک چیزیم شده . گفتم من هیچیم نشده . گفت هر روز کیلو کیلو خیار گوجه می گیرد و می برد خانه تا من بروم و با هم سالاد شیرازی درست کنیم . می خواستم بهش بگویم من فکر می کنم تو یک چیزیت شده ولی نگفتم .  گفتم که ٬ من خیلی چیزها را نمی گویم . در عوض گوشی درب و داغانم را پیدا کردم و رفتم تو ستینگ و زنگش را به صدا دراوردم و به بابا گفتم گوشیم زنگ می زند و من باید بروم . فکر کنم بابا هنوز داشت حرف می زد که من گوشی را قطع کردم . یعنی فکر کردم که خب فکر می کند من باید بروم و جواب تلفنم را بدهم . بعد هم بابای من هیچ وقت ناراحت نمی شود . هیچ وقت ٬ حتی اگر هر روز خدا وقتی دارد حرف می زند گوشی را رویش قطع کنی .

+ نوشته شده در  90/11/08ساعت 9:50  توسط صورتکی شنی  | 

 

اولین بار که ناصرحرفش را پیش کشید گوشی دستم نیامد . خیلی کم پیش می اید که من گوشی دستم باشد ٬ مگر مواقعی که با ناصر پای تلفن بودم و مادرم هم گوشش را می گذاشت ان طرف و همه حرفهایمان را از بر می شد و بعد که تلفن را قطع می کردم می گفت ناصر هیچ پخی نیست و فقط زِر می زند . برای همین هم ناصر که بهانه بالش ها را گرفت دستم نیامد . فکر کردم دارد خودش را لوس می کند . می گفت خیلی شل و ول است و گردنش درد می گیرد و گردنش که رو به راه نباشد از کار خبری نیست و از کار که خبری نباشد از زندگی هم خبری نیست .

با مادرم رفته بودیم بازار و از این بالش های زپرتی خریده بودیم . از این بالش های دو زاری که به نظر می امد به جای پَر از کاه و یونجه پر شده باشد . با این حال من جیکم در نیامد . بیشتر مادرم مایل بود که بالش های دو زاری را بخریم . مرد بالش فروش ایستاده بود دم مغازه اش و هوار می کشید بالش های ارزان قیمت ٬ ارزان بخرید و یک عمر راحت بخوابید  ٬ مادرم هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت " بیا ٬ بیا از این بالش ها بخرم تا دیگه دوتاتون یه عمر راحت بخوابین " البته فکر می کنم با وجود مخالفت شدیدش با ازدواج من بیشتر منظورش این بود که من و ناصر خواب به خواب برویم . کل راه هم مدام غر می زد که باید با یک قران و دوزار حقوقش برای من هم جهاز بخرد . می گفت ناصر کِنس است که نگفته من جهاز نیاورم . مردهای مردم نه تنها جهاز نمی خواهند بلکه شش دانگ خانه هم می اندازند پشت قباله زنشان . از وقتی یادم می اید مادرم همین را می گفت . مدام می گفت مردهای مردم . حتی وقتی بابام هم مرد اولین حرفی که گفت این بود که " مردهای مردم تا نود سالگی بالا سر زن و بچه شونن ٬ مرد ما زِرت افتاد و مرد " در واقع منظورش از زرت سکته بابام و مردن ناگهانی اش بود .

وقتی هم گفت ناصر کنس است و مرد های مردم نه ٬ من هم رفتم و صاف گذاشتم کف دست ناصر . ناصر هم یک تف گنده انداخت رو زمین و پایش را کشید رویش و گفت مردهای مردم به فلانمم نیستن . من هم رفتم و عین همان را به مادرم گفتم . مادرم هم محکم کوبید تو دهنم و من هم تا سه روز با ناصر قهر کردم . اخر به نفعم نبود با مادرم قهر کنم . قرار بود برویم بازار و جهاز بخریم . همین شد که مادرم هم لج کرد و برایم بالش های دو زاری خرید . می گفت ناصر هیچ پخی نیست و فرق هِر را از نِر تشخیص نمی دهد و همین که مادرم مرا به او داده باید کلاهش را بیندازد هوا .

 ناصر از همان شب اول با بالش ها ابش تو یک جوی نرفت . گاه می گفت سفته و گاه شله . زیادی ایراد می گرفت . کافی بود یک کلام حرف بزنم تا بگوید چقدر بالش هایمان اشغالند . من هم رفتم و به مادرم گفتم ناصر می گوید بالش هایمان اشغالند . مادرم هم گفت به ناصر بگو همینه که هست و اگر خودش باسنش را دارد برود و خودش بالش بخرد . من هم همین را به ناصر گفتم . ناصر هم بالش ها را برداشت و هم من و هم بالش ها را برد خانه مادرم و گفت باسنش را ندارم این بالش ها این هم دخترت .

حالا دو ماهی می شود که از ناصر خبر ندارم . مدام به مادرم می گویم تقصیر این بالش های دو زاری است . مادرم می گوید از سرم هم زیاد است و از اول هم گفته بود که ناصر هیچ پخی نبوده . با این حال من دارم پولهایم را جمع می کنم بلکه بتوانم دو تا از ان بالش های پر بخرم . از ان هایی که تو این فیلم خارجیها نشان می دهند و ادم ها خودشان را ولو می کنند رویشان . شاید اگر بتوانم دو تا از ان ها بگیرم ناصر برگردد .


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  90/10/17ساعت 1:37  توسط صورتکی شنی  | 

 

ما ادمهای مریضی هستیم . نگویید نه که میدانم هستیم . نمی دانم چرا ولی میدانم هستیم . این روزها پایم را که از خانه می گذارم بیرون مدام عین ان پیرمردانی که کلاه سبز میگذارن سرشان و تو کوچه خیابان می گردند که نمونه بارز ان هنوز در خیابان نوایی نفت یافت می شود ٬ چیز میز می خوانم و فوت می کنم به خودم ٬ زیرا این احتمال وجود دارد که دیگر به خانه و کاشانه امن خود بازنگردم . کلا گاهی فکر می کنم من یک اهن ربایی چیزی هستم ان هم با بار مثبت که تمامی بارهای منفی کوفتی را جذب خود کرده و با انها سر و کله می زنم . حقیقت این است که من صبح های خیلی زود ٬ از ان صبح های خیلی زود که هنوز هوا گرگ و میش است و گرگ و میش ها با چشمانی خواب الود و صورتک هایی درب و داغان می زنند بیرون و هنوز عین فیلم ها ریتم زندگی و شلوغی تند نشده هم به مشکل بر می خورم .

اصلا ما ادمهای دیوانه ای هستیم . در واقع به نوعی سادیسم داریم و این بیماری در رانندگی به اوج خودش می رسد . مثلا اینکه لاین اخر اتوبان بسیار بسیار خلوت است و ما با با اتوموبیل لکنتی مان می اندازیم لاین سبقت و هر چقدر هم اتوموبیل هوار سیلندری پشت سریمان چراغ بزند و بوق بزند و خودش را تکه و پاره کند به هیچ جایمان حساب نیست و از تو اینه یک شست هم حواله طرف می کنیم و اگر طرف هم خیلی بیشتر از اندازه خودش پایش را از گلیمش دراز کرد و امد کنارمان شیشه را می دهیم پایین و حسابی از خجالت خانواده طرف در می اییم . یا کافی ست بدبختی به طور اتفاقی از لاین خود خارج شده و گوشه چپ سپر اتوموبیلش در لاین مخالف باشد با تمام قوا و پایین اوردن گیربکسمان می گازیم تا هر طور شده به او بفهمانیم این لاین ارثیه پدریمان است . بماند که ما کجا را ارثیه پدریمان به حساب نمی اوریم ؟

مثلا کافی ست تکه ای از یک میز چوبی نه انچنان مرغوب زیر دستمان بیفتد تا زمین و زمان را یکی کنیم و فرتی برویم و ابروهایمان را تتو کنیم و بنشینیم ان پشت و وقتی کسی مقابلمان با هزار حیله و نیرنگ و تیاتر حرف می زند خودمان را بزنیم به کوچه علی چپ و چایمان را در ماگی بزرگ که جلوی همکاران گفته ایم کادوی شوهرمان است  ٬ حال انکه هیچ مردی از ده فرسخیمان هم رد نمی شود هورت بکشیم و بعد هم جیم شویم .

می گویم ما ادمهای روان پریشی هستیم . می رویم زن می گیریم و در جیک ثانیه بچه دار می شویم و هردو را می فرستیم انگلیس و بعد هم با هر قدم که بر میداریم لبخند می زنیم و شعار می دهیم و با پنبه سر می بریم .

کلا یک چیزمان می شود . در واقع من فکر می کنم این روزها هر کسی سرو کله اش طرفهای پایتخت پیدا شود کافی ست کمی ٬ یک کمکی دقت ورزیده و اندک نگاهی به خیابان ها انداخته تا با عمق فرهنگ نفیس ایرانی اشنا شده و شیفته و واله ان  شود .

+ نوشته شده در  90/10/13ساعت 0:39  توسط صورتکی شنی  | 

 

دو ساعتی میشه که وایسادم بیخ اینه و دارم موهای لامصبمو که نمی دونم چرا نمیذاری برم از ریشه بکنمشون رو خشک می کنم . دقیقا دو ساعتی میشه و تو کل این دو ساعتو نشستی و زل زدی به من . راستش به نظر اول موهای کمی دارم ولی کافیه بخوام رنگ کنم یا خشکشون کنم یا هر بلایی که سر مو میارن ٬ بیارم ٬ اونوقته که از دست و بال می افتم . اینه که خیلی دلم می خواد به قول مغولستان برم و خرمن موهامو گوگوشی بزنم. با این حال این یه مدلو اجازه ندارم . می تونم برم بانجی جامپینگ و خودمو از اون بالا حلق اویز کنم و تو هم راحت اون پایین بشینی و با ژستی روشنفکرانه پیپ بکشی و یا موشکافانه نگام کنی و دود سیگارتو بدی تو حلقت ولی یه ریزه هم از توک موهای وحشی وار من که بیشتر به یال اسب شبیه شده کم نشه . در واقع این قانون دست و پا گیرو خودم وضع کردم که هر چقدر من رو موهای زبون نفهم تو تسلط دارم تو هم در این قسم مختاری .

از سر شب کلافه ام . دست به دامن هر چیزی میشم جواب نمیده . از خوندن جلد دوی نیمه رها شده برادران کارامازوف بگیر تا دیدن فیلم بیخودی به اسم جاده " با جاده فلینی اشتباه گرفته نشود لطفا " و نوشتن تا رفتن زیر دوش اب داغ . حقیقت اینه که هیچ کدوم اینا به کارم نیومد . این شد که خودمو انداختم تو حموم و تویی که امشب به طوری شگفت اور عاشق من شدی . تعجب نمی کنم . تویی . هر یه دقه یه بار میگی دوسم داری و اینکه چقدر من خوشگلم . راستشو بخوای نه بدم میاد و نه به طور معمول فکر می کنم خبریه ٬ فقط یه گرمی خاصی میریزه تو دلم . تو ناخوداگاهم یه چیزی اروم میگیره که نمی دونم چیه .  هنوز از دست عادت گند استرس روز شنبه خلاص نشدم و جمعه عصر به بعد یه چیزی میاد و صاف می شینه تو دلم . یه چیزی شبه دلهره . هر چقدرم از کارای فردام مطمئن باشم ولم نمی کنه . با این حال وقتی تو اون میون مدام نگام می کنی و دستامو می گیری و میگی نمی دونی چرا امشب اینطوری شدی با من ٬ فکر می کنم ارومترم . بیخودی می خندم و وقتی برای بار هزارم بهت می گم کلافه ام همونی رو میگی که میخوام بشنوم .

راستشو بخوای خوبه که گه گاهی اینطوری میشی . خوبه که گاهی فکر می کنی منو خیلی دوست داری . شاید میدونی از اینکه هر روز پاشم و تو رو ببینم که اینطوری بهم می خندی و دوسم داری چقدر بیزارم . دونستن یا ندونستنت فرقی نمی کنه . این خوبه که تو همیشه به ساز من نمی رقصی و قابل دسترس نیستی . اینکه همیشه نمی تونم فکرتو بخونم و مهمتر اینکه به قول خودت منو از حفظی . این خیلی خوبه که تو گاهی ازم متنفری . راستش وقتی میگی ازم متنفری خنده م می گیره و فکر می کنم بیشتر دوست دارم . .  همون لحظه دلم می خواد اینو بهت بگم . همینه که میون قاطی کردنات می تونم بخندونمت .  فکر می کنم این تغییره رو دوست دارم . این خوبه و بده رو . اینی که نتونم بفهمم امروز  منو از حفظی یا نه !

 

// عنوان از شعر " سوگچامه " از ویستان هیو اودن

// از اون اسماییه که هیچ وقت نمی خوام حفظشون کنم !

+ نوشته شده در  90/10/03ساعت 0:39  توسط صورتکی شنی  | 

 

من فکر می کنم هر کدوم از ادمها تو یه سری از کارها حسابی استادند . مثلا ح تو مریض شدن حسابی استاده و هیچ کس به گرد پاش هم نمی رسه . با وجود قد و هیکلی که داره فکر می کنه از نظر جسمی ضعیفه و استدلالی که همیشه برام میاره اینه که به پهنای صورتش لباشو باز می کنه و دندوناشو نشونم میده و میگه "ببین ٬ آه ٬ اینه وضع دندونای من و رینگو " رینگو برادرشه . از اون برادرای عجیب غریب و ح اونو می پرسته . منظورش از نشون دادن دندوناش اینه که من ببینم با وجود مسواک کردن سه باره در روز و استفاده از نخ دندون و سر زدن مرتب به دندونپزشکی دندوناش چه وضعی داره . ح به این چیزا اعتقاد عجیبی داره . حتی اگه پای مرگ و زندگی در میون باشه ح خیلی خونسرد مسواک و خمیر دندونشو برمیداره و مشغول میشه .

همین پارسال بود که سه ماه تموم سرماخوردگی گرفت و به صورت شبانه روزی تو کلنیک بود . بعد از اون هم در یک حادثه بسیار ناگوار انگشت گرانقدرش رو برید طوریکه ده تا بخیه خورد و کل بهار پارسال انگشتش باند پیچی بود و تموم عکسای بهارمون فقط یه انگشت باند پیچیه . چند ماه پیش هم که خیلی خونسرد تو دیزین زد و خودشو لت و پار کرد . حتی قضیه کمی بودار بود و من اینطور فکر می کردم که عمدی خودشو زده زمین . با اینکه ح این مسئله رو اکیدا انکار می کنه .

حالا هم مدتیه که میره فیزیوتراپی . در واقع قرار بود ده جلسه باشه و من فکر می کنم هر دفعه که میریم هنوز جلسه ششمه . ح خیلی علاقه داره همه قرارای فیزیوتراپیشو با هم بریم . یه روز در میون میریم میدون هروی و سر جای پارک با هم دعوامون میشه . اخه ح رو جای پارک خیلی حساسه . وقتی هم میرسیم بالا تو مطب دو تامون باید با قدای درازمون سرپا وایسیم و هی به هرکسی که از کنارمون رد میشه ببخشید بگیم . یه بار هم که اومدم رو مبلای سفید و درب داغونه مطب بشینم پام رفت رو پای پیرمرد بغل دستم و وقتی نگاش کردم تا عذرخواهی کنم فقط رگه های خونو تو چشماش دیدم و ترجیح دادم چیزی نگم .

فکر می کنم خودم هم علاقه مند شدم . می ایستم بالا سر ح و مدام از دکترش که داره بهش برق وصل می کنه راجع به زانو و دستم سوال می کنم . بد نیست . یه عالمه وسیله اونجاست که می تونم برم خودمو باهاشون سرگرم کنم . حتی فکر کنم به منشی خیلی گنده دکتر هم علاقمند شدم . خصوصا وقتی که هر دفعه با یه لبخند پت و پهن میاد و ازمون استقبال می کنه . گاهی حتی فکر می کنم منشی دکتر چشم و دماغ و ابرو نداره و فقط تو صورتش یه لبخند پت و پهنه . حقیقتش اینه که جدیدا ازش فقط یه لبخند پت و پهن می بینم . یه منشی گنده که هی میاد طرفمون و یه لبخند پت و پهن میزنه و میگه امروز جلسه ششمه !

+ نوشته شده در  90/09/27ساعت 12:15  توسط صورتکی شنی  | 

 

وسواس گرفتم من . هم وسواس و هم مشکل قرینه . هر چیزی که می گیرم باید دو تا باشه . همه چیز باید قرینه باشه و اگه نباشه میره رو مخم . مثلا اگه انگشتر بندازم که نمی ندازم حتمی باید دو تا باشه . یکی دست چپ و دیگری دست راست . میگن اینا از علائم افسردگیه . نه که علائمه شروعش باشه ٬ نه ٬ بودن یکی از اینا تو هر فردی نشون دهنده اینه که بلللللللله ٬ شما افسرده اید .

این روزها هر کی به من میرسه یه نگاه به دور و بر من میکنه و میگه " هوووووووووم ٬ می بینم که یه کم مرتب شدی " . در اصل من مرتب نشدم بلکه شدیدا وسواس گرفتم . مثلا نصفه شب از خواب می پرم و گوشه ملافه مو صاف می کنم . یا اینکه کفش پاشنه بلند می پوشم و تا جایی که بتونم سعی می کنم تعادلمو  حفظ کنم و سیخ و صاف راه برم و عین یه خط کش به نظر بیام . هر چی اتو کشیده تر بهتر . هر روز صبح  بلند میشم و به جای ورزش و خوردن صبحانه و مسواک کردن که کار هر ادم عاقلیه میرم سر کمد و تمام لباسهامو میریزم بیرون و از دوباره اونارو اویزون می کنم و هر روز هم یه کیسه بزرگ لباس جمع می کنم که بدم بیرون . نه لباس های بیخود و کهنه . همه اونایی که به نظرم درهم و برهم و شَتَره شلخته ست که در اینصورت هیچی باقی نمی مونه .

یا اینکه ساعتها خیره میشم به کتابخونه و مدام کتابهارو  جابه جا می کنم و دست اخر هم به این نتیجه می رسم که باید همه رو ببرم صحافی و جلد شومیز بزنم . حداقل اینطوری به هم ریخته و نامرتب نیست . کارم تنها شده رفتن ایکیا و خروار خروار سبد حصیریه کوچک و بزرگ خریدن و تمام خرت و پرتارو تو اونا گذاشتن .   حقیقتش منی که از یه جای خالی کمال استفاده رو می بردم دوست دارم محیط اطرافمو خلوت کنم . یه جای خلوت با یه عالمه وسایله سفید .  

غیر از اون هم یا اگهی های توی مجله هارو می خونم و یا دوست دارم سودوکو حل کنم و وقتی هم پیدا نمی کنم منچ بازی می کنم . حقیقت اینه که خیلی وقت بود دنبال منچ بودم . سالها بود بازی نکرده بودم . چند وقت پیش رفتیم دنبالش و تو یه مغازه خرازی ته خیابون فرخی پیدا کردیم . از این مغازه هایی که از شیر مرغ تا جون ادمیزادو می فروشند و ادم اون تو می تونه همه چی پیدا کنه حتی تیشه فرهادو . الان هم وقتی داشتم می نوشتم اولین کاری که کردم روی تراز شده اون بالا کلیک کردم .

اره ٬ فکر کنم این بیماریه که این روزها من دچارش شدم . یه چیزی به اسم تراز شده!

+ نوشته شده در  90/09/16ساعت 23:20  توسط صورتکی شنی  | 

 

 که گاهی ادم نمیدونه تنهایی گهش رو با چی باید پر کنه ...

+ نوشته شده در  90/09/12ساعت 18:49  توسط صورتکی شنی  | 

 

یک اعتراف .  نمیتونم بنویسم . اینجانب همیشه از این وقفه ها داشته و دارم . کلمات پشت هم قطار میشن و هیچ کدوم به دلم نمی شینند . اون رضایت درونی حاصل نمی شود و من می مونم اندر خم این وبلاگ و نوشتنم . وقتی هم به این حقیقت می رسم و سعی میکنم به زور هم که شده قبولش کنم می افتم رو دور خوندن و پشت هم هرچی که جلوی دستم باشه می خونم . دو هفته ای میشه که دارم مدام نقد می خونم . از " سعادت اباد " که هیچ رقمه دوستش نداشتم گرفته تا  " یه حبه قند " و " درخت زندگی " و نقد بیخود و بی جهتی از " ملانکولیا " و از تمام اینها فقط یک نقد ٬ اون هم نقد " هومن داودی " درباره سعادت اباد رو دوست داشتم و به نظرم قابل قبول اومد و نکته مشترکی در نقدهای " درخت زندگی " که اون رو یه فیلم مذهبی با المان های روشنفکرانه و به نوعی لقمه رو دور سر چرخوندن می دونستند .

اینکه چی شده که منی که همیشه از خوندن نقد فراری بودم افتادم رو دنده اون ٬ برمیگرده به اینکه نمی خوام حتی یه دقیقه هم دست خالی بمونم ٬ اینه که یا بلند می شم و دو سه ساعتی خودمو علاف درست کردن " دلمه " لذیذ می کنم و یا نقد و مجله می خونم . حقیقت اینه که من یه ادم کاملابی جنبه ام و در مواقعی که دست خودم به نوشتن نمیره علاقه ای به خوندن چخوف یا یوسا و خصوصا قلم روون کارور رو ندارم . ترجیح میدم وقتی کتاب بگیرم دستم که فکر کنم خودمم چیزی نه کمتر از اونام ! اون هم در حالیکه مدام این پا و اون پا می کنم تا مجموعه داستان الیس مونرو رو نگیرم .

و اما در مورد " دلمه " . ادمایی که منو از دور و نزدیک می شناسن حداقل تو یه مورد با هم تفاهم دارن و اونم شکم پرستیه منه . حقیقت اینه که در زمان گرسنگی احدی از افراد بشر رو نمی شناسم و وحشتناک میشم . البته نه در حد ادم چاقه تو " در جست و جوی گنج " که چارلی چاپلینو مرغ می دید ولی چیزی در اون مایه ها .  تا اون اندازه که گاهی احساس می کنم جوع دارم . اون هم نه خوردن پروتئین و ویتامین و کافئین ؟ نه ٬ نه . در ادامه این دو تا یه چیز دیگه هم میاد از همین مواد غذایی که برای نوع بشر مفید فایده واقع میشن که من یادم نیست . میگن پروتئین و ویتامین و چی ؟ کربوهیدراتا که فکر کنم مضرند . بقیه ش رو هم که دیگه نمی دونم . اهل خوردن همه چیز هستم الا این موارد بالا و تعجب دوستان از اینکه چرا هم چنان کشیده و بلند بالا به نظر می رسم و فاقد هر گونه چربی و چاقی مفرط و گرد و قلنبه گی ام ٬ که این موضوع علاوه بر انها تعجب اینجانب را هم برانگیخته که از ان می گذریم . مورد دیگه اینکه به محض هوس کردن هله هوله ای چیزی ٬ اگه اغذیه مورد نظر در دسترس بود که هیچ ٬ در غیر اینصورت خودم استین ها را بالا زده و مشغول می شوم . 

در واقع از ان دسته ادم ها هستم که اشپزی را هم نوعی " خلق اثر " می دانند و در مواقع ضروری و به جای خلق هر گونه پرسوناژی به خلق اثار از نوع گرم و سرد و چرب و چیلی و نوین می پردازند . این گونه است که امروز هم برای سرکوب تمایل به خلق چیزی به اشپزی و هم اوردن اثر شگفت انگیز با نام رایج " دلمه " پرداختیم باشد که رستگار شویم!

+ نوشته شده در  90/09/07ساعت 23:27  توسط صورتکی شنی  | 

 

اون دلایلی برای خوشحال نبودن پیدا می کنه وقتی که تمام دنیای اطرافش داره می درخشه ..

+ نوشته شده در  90/09/01ساعت 22:29  توسط صورتکی شنی  | 

 

 همین که از راه رسیدیم دیدیم زنک نشسته بود پشت در . روی یک صندلی زهوار در رفته ای که گاهی بختیار سرایدرمان می گذاشت جلوی در و می نشست روی ان و سِیر و تماشا می کرد . در واقع یک چیزی از گاهی بیشتر . سرایدار است و تنبلی . دو روز اول مثل عمله های روز مزد کار می کند و عرق می ریزد و از فردایش یک صندلی چوبی می اورد و می گذارد جلوی در و رفت و امد ساکنین را چک می کند .

با این حال همین که رسیدیم زنک نشسته بود رو صندلی بختیار و منتظر ما بود . هر چه در فروشگاه به زنم گفته بودم عجله کند تا زنکی که ان موقع اسمش را نمی دانستم پشت در نمامد گوشش بدهکار نبود و با لحن طلبکارانه ای گفته بود  " من که نمی تونم وسط خریدم ول کنم برم که زنکه منتظر نمونه ٬ بذار یه کم منتظر بمونه ٬ نمی میره که ! و به خواندن پشت شامپو داو که همیشه می خواند و هیچ وقت ان را نمی خرید ادامه داد . زن من همیشه همین است . هیچ وقت حرفی را بی جواب نمی گذارد و فکر می کند همیشه باید جواب کامل و جامعی در استین داشته باشد و مسلم است که با دادن جواب های کوتاه نفسش بند می اید . حتی اگر پای مرگ و زندگی در میان باشد و نجات کسی در گرو گفتن یک بله یا نخیر او باشد باز هم می ایستد و سینه اش را صاف می کند و سخنرانی کاملی تحویل می دهد .

خریدها را از صندوق در اوردم و همه را ریختم در بغل زنک  خدمتکار که خواهرم ادرسش را به زنم داده بود و گفته بود به درد می خورد و خانه را می کند عین دسته گل . البته این دقیقا کلمه ای بود که خواهرم به کار برد . اخر زنم داشت لاک می زد و تلفن را زده بود رو بلندگو و من همین که پشت بچه را پودر می زدم شنیدم . هر چه هم خواهرم می گفت تلفن را از روی بلندگو بردارد چون صدایش را نمی شنود زنم جان من را قسم می خورد و می گفت که گوشی دستش است و این را بی ادبی می داند که وقتی با خواهر شوهرش حرف می زند گوشی روی بلندگو باشد و بعد از تماسی دیگر قرار شد زنی که اسمش را نمی دانستم هفته ای یک بار در خدمت ما باشد .

زن خدمتکار در سکوت خریدهای سنگین را گذاشت روی میز اشپزخانه و منتظر دستورات زنم ایستاد . من هم سعی می کردم بچه را که خوابیده بود از اغوشی چارخانه که بیخ گردنم بود در بیاورم . زنم گوشی به دست رد شد و با اشاره هشدار داد که بچه بیدار نشود و من هم همه تلاشم را کردم که بیدار نشود و زن هم هنوز منتظر بود . همان موقع بود که بهش گفتم خریدها را جابه جا کند تا زنم بیاید و برای اینکه اسمش را بفهمم گفتم " مهین خانم " اخر فکر می کردم باید اسمی در همین مایه ها داشته باشد . گفتم اسمی می پرانم و زنک هم در می اید و می گوید " مهین خانم عمه گرامتان می باشند و بنده فرزانه خانومم " و من با زیرکی دستم می اید اسمش چیست ولی اشتباه می کردم . همین که گفتم مهین خانم زنک برگشت و گفت " بله اقا ؟ " و نگو اسمش همین است . من هم خوشحال از کشفم فکر کردم بیشتر دستور بدهم . مدام می گفتم مهین خانم و پشت هم جای وسیله ها را یادش می دادم . اگر زنم انجا بود در می امد و می گفت "مهین خانم و زهر انار "

بچه را که گذاشتم سر جایش و امدم بیرون می خواستم دستور بدهم مهین خانم برایم چای هم بیاورد . بدم نمی امد یکی میان خانه نود و هفت متریمان بچرخد و من مدام دستور بدهم شاید کمی از عقده حقارت و خود کم بینی ام که تازگی ها دچارش شده بودم کم شود . زنم داشت چیزهایی به مهین خانم می گفت که او هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت " شوهرتون گفتن " و زنم هم در سه ثانیه گفت " شوهرم بیخود گفتن " و دستورات بعدی را صادر کرد . من هم برای اینکه گیر نیفتم از انجا زدم به چاک و عجیب از خودم و ارزوی چند دقیقه قبلم بدم امد . هیچ خوب نبود که کسی ان میان ها بپلکد  و مدام چغولی ادم را پیش زنی بکند که غرغر هایش عین مته به مغز ادم فرو می رود . رفتم بالا سر دخترم و ایستادم به تماشا کردنش . یعنی یکی از معدود وقت هایی که زنم مدام پشت سرم هوار نمی کشد که " کجایی " و من سه متر بپرم . با این حال من وقتی می ایم بالا سر دخترم که می دانم خواب است و در ثانی حواس باقی افراد خانه پرت است  . این کار را خیلی دوست دارم . زنم خبر ندارد . شاید او هم گاهی این کار را می کند . نمی دانم . شاید یکی از همان وقت هایی که بچه را می خواباند و وقتی می اید پیشم قیافه اش عجیب دوست داشتنی می شود  . غر نمی زند و فقط لبخند می زند . من این جور وقت ها خیلی زنم را دوست دارم . وقتی که زیاد دور و ور بچه است و کارهایش را می کند . وقتی بچه را حمام می کند و من از هر دویشان فیلم می گیرم و زنم با خنده و دست کفی می زند رو دوربین که فیلم نگیرم چون قیلفه اش خیلی زشت است . حقیقت این است که من فکر می کنم ان جور وقت ها زنم قیافه شیرینی پیدا می کند . موهای مجعدش که فر خورده و رفته هوا و از بخار حمام کمی عرق کرده و خودش که ارایش ندارد و صورتش باز شده و به من می خندد . زنم ان وقت ها طور دیگری است . یک طوری که خیلی خوب است . فکر می کنم مهین خانم که رفت بچه را قلقک بدهم و بیدارش کنم و به زنم بگویم حمامش کند .

 

 

+ نوشته شده در  90/08/26ساعت 0:53  توسط صورتکی شنی  | 

 

من فکر می کنم که کاش یک خرس قطبی بودم که شش ماه می رفتم تو خواب زمستانی . از ان خرس های چاق و یکدست سفید و تر و تمیز . شش ماه می خوابیدم و تکلیفم با هوای سرد و بی جنبه گی خودم روشن بود . وقتی هم بیدار می شدم کل دغدغه ام این می شد که چیزی پیدا کنم و شکم گرسنه ام را سیر کنم . اصلا منشا ظهور فکرهای بیخود از همین شکمِ سیر است . شکم که سیر شد کلمات پشت هم ردیف می شوند و ادم را بیچاره می کنند .

من فکر می کنم که کاش یک خرس قطبی بودم و دچار یک مرگ موقت می شدم و وقتی شش ماه سرما رد می شد احیا می شدم . ان وقت از دوره ای می گذشتم که هیچ خواستار ان نیستم و به خاطر ضعف درونیم لحظه شماری می کنم که تمام شود .

 حقیقت این است که پاییز که می شود من دیگر حالم خوب نیست . نه اینکه عاشق بشوم و احساساتی که گاهی می شوم و نه اینکه شعر بگویم و بارانی بپوشم و بروم بلندترین خیابان خاور میانه و نم باران بزند و من برگ ها را قرچ قرچ زیر پایم له کنم  و قدم بزنم که بدم هم نمی اید ٬ نه ٬ یک حالت بدی می شوم . خشک می شوم . یک حالتی شبیه به انجماد . روند کارهایم به هم می ریزد و من هیچ مقاومتی ندارم .  شب ها تا دیر وقت بیدار می مانم و مدام قهوه می خورم و نان استاپ کتاب می خوانم و نمی خواهم که صبح شود . حتما گیر حالتم همین صبح هاست . حتما یک چیزی تو صبح های سرد و بارانی و نیمه تاریک تهِ پستوهای ذهنم خوابیده که نمی خواهمش . که نمی خواهمش و هیچ راهی ندارد که نبینم این صبح ها را . صبح که می شود برایم مرگ است . ور چپ سرم از فکرهای شب قبل تیر می کشد و نمی خواهم بِکنم از خواب . به زور بلند می شوم این صبح ها را و می روم دم پنجره و زل می زنم به خیابان های خیس و خلوت و گاهی بارانی های تیره و چترهای بی اراده باز شده و اسمان نیمه تاریک . بعد می روم و زل می زنم به ایینه و دو تا شیشه می بینم که صاف نشسته وسط صورتم . حالم بد می شود و فکر می کنم بد نیست یک لیوان چای ارل گری بخورم تا حالم جا بیاید .  چشمهایم اذیتم می کنند . بی رنگ می شوند و بی حالت . حالت همیشگی را از دست می دهم و چشمهایم می شوند عین دو تا شیشه بیرنگ میان قاب صورتم . چای ام را که می خورم فکر می کنم به کارهایم و طفره می روم از بیرون رفتن . شکلات می اورم و به این نتیجه می رسم که به روز کردن وبلاگم بهترین کاری ست که می توانم بکنم . تا زمانی که تایپ کنم نه به صبح های گرفته و بارانی فکر می کنم نه به کارهای عقب افتاده .

+ نوشته شده در  90/08/15ساعت 18:27  توسط صورتکی شنی  |