خب ادم دوس نداره دیگه ...

 

ادم گاهی دوس نداره با ادمهای درب و داغون جایی بره . ادمهایی با دماغهای کج و یا به شدت بد لباس که ندونند خاکستری و سبز رو با چه رنگی بپوشند . یه جاهایی رو باس با ادمهای خاصی رفت . ادمهای همه چی دون ... خوشحال ... عمیق و هزارتو و صد البته خوش لباس . من یکی نمی تونم با ادمی بشینم که هیچ جوره خوش لباس نیست . حتی حاضرم با یه ژنده پوش این ور و اون ور برم اگه بدونم لباسهای کهنه ش بهش میاد و رو فرمه . اینکه یکی همه چی دون باشه ولی خوش لباس نه هیچ خوب نیست .

ادم باید یه جاهایی رو با ادمهای خاصی بره . ادمهایی که وقتی باهاشونی و میگی " واااااااو ... صخره هه رو " بره تا فرحزاد و نگه " اوهوم ... دیدم " در حالیکه نیمچه نگاهی هم طرف صخره هه نکرده و کله ش تا قنار ( فرهنگ لغات ! ) تو کیفش بوده تا ایینه کوفتی شو در بیاره و خودشو نگاه کنه و بعد رژ صورتی شو تجدید کنه .

ادم باید یه جاهایی رو با ادمهای خاصی بره که اگه خواستی ساعت سه نصفه شب بلند شی و بزنی به جنگل نه نیاره و تو جوابت نگه " یه پتو دیگه دم دستت هس بندازی رو من "

ادم باید یه جاهایی رو با ادمهای خاصی بره که اگه یه دفعه اسمون رو نشون دادی و گفتی " ااااااا ... مرغ دریاییه رو ... سرخابیه ... " مجبور نباشی واسش توضیح بدی هیچ مرغ دریایی اون بالا نیست و طرف برنگرده و با چشمان از حدقه بیرون زده نگاهت کنه و بگه " می خوای بریم یه ابی چیزی بخوریم ؟ "

ادم باید یه جاهایی رو با ادمهای خاصی بره که اگه شبی نصفه شبی از خواب پریدی و از سایه های رو دیوار سنکوب کردی یکی اون میون بیدار باشه و یه لیوان اب دستت بده ...

کلا ادم باید با ادمهای خاصی بپره . ادمهای خاصی که سیر تا پیازت رو بفهمن و سیر تا پیازشون رو بفهمی ... ادم های خاصی که هی مجبور نباشی همه چیت رو براشون شرح و تفصیل بدی ... ادم های خاصی که به همه چیز معنا بدن و زندگی رو سر بکشن ...

 

در ان سو

 

این روزها قیافه ام شبیه کولی ها شده و مدام می خواهم بالا بیاورم . سرفه می کنم و هر ان است همه جا را به گند بکشم که این امر خطیر هنوز صورت نگرفته و عنقریب است که ...

خواهرم می گوید پرزهای روده یا مری یا چه می دانم چی در حالت عادی به طرف پایین است و این جور وقت ها بر می گردد به طرف بالا و همین است که هی می خواهی بالا بیاوری .

فکر می کنم حالا که قیافه ام شبیه کولی ها شده همه چیز را ول کنم و بروم کولی شوم . بزنم زیر همه چیز و بروم . تنها کاری که بکنم دقیقا این باشد که بروم . عاشق دوره گردی شوم و هردو اه در بساط نداشته باشیم و بعد هم برویم گوشه خیابان و شست هایمان را بگیریم بیخ جاده و هیچ خری نباشد که ما را سوار کند . انوقت کوله هایمان را به سختی برداریم و پیاده گز کنیم . دوره گرد ماهی گیری یادم دهد و با چوب ماهی بگیریم و برای شام ماهی کباب شده رو اتش بخوریم . بعد هم هنوز نیمه شب نشده دوره گرد را هم ول کنم و بروم ایتالیا و مانکن شوم . مانکن پیرمردی با موهای سفید و پیرهن قرمز و شلواری با ساس بندهای سورمه ای و قدی کوتاه . پیرمردی که از من بیزار است و وقتی مقابلش می ایستم می خواهد سر به تنم نباشد چون یک متری از من کوتاه تر است . چند ماهی می مانم و خوب که گرسنگی کشیدم می زنم زیر همه چیز . لباس هایم را می کنم تو حلق پیرمرد و بعد می روم هرچه کربوهیدرات روی زمین است سر می کشم  .

شاید هم جادوگر می شدم . با موهایی سیاه و بلند و ناخن هایی دراز و واه و واه و واه ... چشمانم را سیاه سیاه می کردم و زنی را به نفرین ابدی گرفتار می کردم . شاید ابدی هم نه ... احتمالا یک راهی می گذاشتم تا نفرین باطل شود . بوسه ای چیزی ان هم از یک مرد کاملا زشت . بد نیست . یک عقیده ای هست که می گوید مردهای زشت جذاب ترند  ...

راهبه ... خودش است . اصلا راهبه می شدم . راهبه ای سست عنصر که یک روز ... بلاخره یک روز با یک گنگستر از صومعه می زند به چاک .

فکری برای روزهای پیری هم کرده ام . می رفتم معابد هند و بست می نشستم انجا و روزه سکوت می گرفتم . قطعا همین کار را می کردم و بعد هم که دیگر احتمالا می مردم . برای این قسمت چیزی برای گفتن نیست زیرا

" مرگ به ما مربوط نمی شود زیرا زمانیکه ما وجود داریم مرگی وجود ندارد و وقتی مرگ می اید ما دیگر وجود نداریم "

 

پ.ن : حتی رو لباس شبم هم لک خودکاره ...