يك جايي تو فيلم كنعان آذر برمي گردد و به مرتضي مي گويد " من صبح كه از خواب پا ميشم دلم مي خواد كسي نباشه باهام حرف بزنه، مي خوام از خونه كه ميرم بيرون كسي منتظر نباشه برگردم، دل كسي تنگ نشه واسم، كسي منو نخواد، مي خوام تنها باشم مرتضي، من نبايد زنت ميشدم، بچه بودم اشتباه كردم، دو روز ديگه پاميشم نگاه مي كنم ميبينم پير شدم دستام خاليه هيچي ندارم واسه خودم،اگه ولم نكني برم مي پوسم "
من همان جايم، همان جا..

 

 

نشستم و از شدت عصبانيت يه بشقاب كشك بادمجون رو بلعيدم 

خداي من مرا چه مي شود؟؟