هی باگ این طرفا!
کامپک و گل سنگ و نیمی از کاکتوس ها را سر ساعت اب می دهم و با لختی ولو می شوم روی مبل و فکر می کنم روز بدی نیست برای مردن . تی وی روشن است و گلدان سبز ارزان قیمتی که پارسال از مغازه درپیتی خریدم مقابلم روی میز است و جلوی دیدم را گرفته و حس اینکه تکانی به خودم بدهم و یک فکری به حالش بکنم را ندارم . تویش پر از گلهای خشک کرده رنگ و وارنگ است و نمی دانم کدام ادمی این فکر را در سرم انداخت که گل هایم را خشک کنم . ویر عجیبی دارم و دو ثانیه از گرفتن گل نگذشته دورش را روزنامه می پیچم و سرو ته شده اویزان می کنم گوشه ای و منتظر خشک شدنش می مانم . از این حرکتم بیزار است و می گوید مرا از خریدن گل پشیمان می کنی . ویرم بگیرد کارهای بیخودتری هم می کنم . اینکه کل دستشویی را شمع پر کنم و خرسی قدمتی را بشانم سر توالت فرنگی و کل یک دیوار را پر از تابلو کنم .
بیخودتر اینکه باید تا اخر مرداد کارم را تحویل دهم و هر روز می نشینم و به جای اصلاح فقط نگاهشان می کنم . یک روز فکر می کنم من یک پا مارکزم و روز بعد من احمقی بیش نیستم . حوصله بیرون را ندارم و هر پیشنهادی را رد می کنم . پایم که به بیرون می رسد می خواهم بالا بیاورم و از تمامی موجودات روی زمین که نفس می کشند بیزار می شوم . اینکه برویم رستوران و میان ان همه مردِ زن بلند کرده بنشینیم و غذا بخوریم حالم را بد می کند . خیلی بد نمی شد اگر یک " باگی " هم این طرفا پیدا می شد و ما به او پناه می بردیم .
پ.ن: " به سبب چه چیزهای جزئی و پیش پاافتاده ای٬ ای ابله من ٬ اگر کسی از میان ان انبوه موهای خرمایی روی کله ات که می دانستی چطور به ان جلوه ای دخترانه و جلایی معصومانه ببخشی ٬ ان را لمس می کرد ٬ کله ات چقدر کوچک از اب در می امد "
دعوت به مراسم گردن زنی ٬ ولادیمیر ناباکوف
پ.ن : من اگر وبی رو دوست داشته باشم لینک می کنم خب ؟ باشه ؟ " تبادل لینک " دیگه چه کوفتیه اخه ؟
پ.ن : محض اطلاع دوستان " باگ " یکی از شخصیت های خداحافظ گری کوپر رومن گاری . شئ نیست بلکه شخصیت است !
با تشکر مدیریت وبلاگ !