آدم بايد متعلق باشه . به جايي به كسي به محيطي، به گروهي، به آدم هايي با دغدغه هايي مشترك، در غير اين صورت معلقه معلق..
مي خواستم در را باز كنم و قبل از اينكه سلام كني نگاهت كنم و كمي مكث و بعد بغلم كني و من ببوسمت. همين. به همين سادگي. فهميدنش كار سختي نبود و من فكر كردم بفهمي. با اين حال در را كه باز كردم تو دستت پر بود. كوكتل ميوه و ليپتون و كرم آردن و نان وآبميوه هاي بدون شكر، خب من صبر كردم. صبر كردم آنها را بگذاري روي ميز و برگردي و مرا ببيني. مطمئن بودم اگر برگردي و مرا ببيني مي فهمي، فقط كافي بود برگردي، با اين حال نه تنها برنگشتي بلكه فقط نوك انگشتت را زدي به دستم و همين طور كه مي رفتي گفتي بهتري؟
من بهتر نبودم. فقط كافي بود مرا ببيني تا بفهمي كه بهتر نبودم. من همين را مي خواستم. گاهي اوقات مثل امروز كوتاه هم نمي آيم. از اتاق كه آمدي بيرون من هنوز همان جا عين مجسمه ايستاده بودم. منتظر چيزي كه يخم را آب كند. حرفي،اشاره اي، چيزي. تو از كنارم رد شدي و گفتي دست هايت را بشوري. من اما برگشتم و مدتي از پنجره نور بي رمق بعدازظهر پاييزي را نگاه كردم و بعد، بعد هـيچ چيز. گاهي همه چيز به همين راحتي خراب مي شود. به قول نگارستان دوست نداشتم الان اين جمله را بنويسم. حقيقت اين بود كه قبل از اينكه در را باز كنم خيلي دوستت داشتم.