بالش های دو زاری

 

اولین بار که ناصرحرفش را پیش کشید گوشی دستم نیامد . خیلی کم پیش می اید که من گوشی دستم باشد ٬ مگر مواقعی که با ناصر پای تلفن بودم و مادرم هم گوشش را می گذاشت ان طرف و همه حرفهایمان را از بر می شد و بعد که تلفن را قطع می کردم می گفت ناصر هیچ پخی نیست و فقط زِر می زند . برای همین هم ناصر که بهانه بالش ها را گرفت دستم نیامد . فکر کردم دارد خودش را لوس می کند . می گفت خیلی شل و ول است و گردنش درد می گیرد و گردنش که رو به راه نباشد از کار خبری نیست و از کار که خبری نباشد از زندگی هم خبری نیست .

با مادرم رفته بودیم بازار و از این بالش های زپرتی خریده بودیم . از این بالش های دو زاری که به نظر می امد به جای پَر از کاه و یونجه پر شده باشد . با این حال من جیکم در نیامد . بیشتر مادرم مایل بود که بالش های دو زاری را بخریم . مرد بالش فروش ایستاده بود دم مغازه اش و هوار می کشید بالش های ارزان قیمت ٬ ارزان بخرید و یک عمر راحت بخوابید  ٬ مادرم هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت " بیا ٬ بیا از این بالش ها بخرم تا دیگه دوتاتون یه عمر راحت بخوابین " البته فکر می کنم با وجود مخالفت شدیدش با ازدواج من بیشتر منظورش این بود که من و ناصر خواب به خواب برویم . کل راه هم مدام غر می زد که باید با یک قران و دوزار حقوقش برای من هم جهاز بخرد . می گفت ناصر کِنس است که نگفته من جهاز نیاورم . مردهای مردم نه تنها جهاز نمی خواهند بلکه شش دانگ خانه هم می اندازند پشت قباله زنشان . از وقتی یادم می اید مادرم همین را می گفت . مدام می گفت مردهای مردم . حتی وقتی بابام هم مرد اولین حرفی که گفت این بود که " مردهای مردم تا نود سالگی بالا سر زن و بچه شونن ٬ مرد ما زِرت افتاد و مرد " در واقع منظورش از زرت سکته بابام و مردن ناگهانی اش بود .

وقتی هم گفت ناصر کنس است و مرد های مردم نه ٬ من هم رفتم و صاف گذاشتم کف دست ناصر . ناصر هم یک تف گنده انداخت رو زمین و پایش را کشید رویش و گفت مردهای مردم به فلانمم نیستن . من هم رفتم و عین همان را به مادرم گفتم . مادرم هم محکم کوبید تو دهنم و من هم تا سه روز با ناصر قهر کردم . اخر به نفعم نبود با مادرم قهر کنم . قرار بود برویم بازار و جهاز بخریم . همین شد که مادرم هم لج کرد و برایم بالش های دو زاری خرید . می گفت ناصر هیچ پخی نیست و فرق هِر را از نِر تشخیص نمی دهد و همین که مادرم مرا به او داده باید کلاهش را بیندازد هوا .

 ناصر از همان شب اول با بالش ها ابش تو یک جوی نرفت . گاه می گفت سفته و گاه شله . زیادی ایراد می گرفت . کافی بود یک کلام حرف بزنم تا بگوید چقدر بالش هایمان اشغالند . من هم رفتم و به مادرم گفتم ناصر می گوید بالش هایمان اشغالند . مادرم هم گفت به ناصر بگو همینه که هست و اگر خودش باسنش را دارد برود و خودش بالش بخرد . من هم همین را به ناصر گفتم . ناصر هم بالش ها را برداشت و هم من و هم بالش ها را برد خانه مادرم و گفت باسنش را ندارم این بالش ها این هم دخترت .

حالا دو ماهی می شود که از ناصر خبر ندارم . مدام به مادرم می گویم تقصیر این بالش های دو زاری است . مادرم می گوید از سرم هم زیاد است و از اول هم گفته بود که ناصر هیچ پخی نبوده . با این حال من دارم پولهایم را جمع می کنم بلکه بتوانم دو تا از ان بالش های پر بخرم . از ان هایی که تو این فیلم خارجیها نشان می دهند و ادم ها خودشان را ولو می کنند رویشان . شاید اگر بتوانم دو تا از ان ها بگیرم ناصر برگردد .

یک تکه چوب مرغوب!

 

ما ادمهای مریضی هستیم . نگویید نه که میدانم هستیم . نمی دانم چرا ولی میدانم هستیم . این روزها پایم را که از خانه می گذارم بیرون مدام عین ان پیرمردانی که کلاه سبز میگذارن سرشان و تو کوچه خیابان می گردند که نمونه بارز ان هنوز در خیابان نوایی نفت یافت می شود ٬ چیز میز می خوانم و فوت می کنم به خودم ٬ زیرا این احتمال وجود دارد که دیگر به خانه و کاشانه امن خود بازنگردم . کلا گاهی فکر می کنم من یک اهن ربایی چیزی هستم ان هم با بار مثبت که تمامی بارهای منفی کوفتی را جذب خود کرده و با انها سر و کله می زنم . حقیقت این است که من صبح های خیلی زود ٬ از ان صبح های خیلی زود که هنوز هوا گرگ و میش است و گرگ و میش ها با چشمانی خواب الود و صورتک هایی درب و داغان می زنند بیرون و هنوز عین فیلم ها ریتم زندگی و شلوغی تند نشده هم به مشکل بر می خورم .

اصلا ما ادمهای دیوانه ای هستیم . در واقع به نوعی سادیسم داریم و این بیماری در رانندگی به اوج خودش می رسد . مثلا اینکه لاین اخر اتوبان بسیار بسیار خلوت است و ما با با اتوموبیل لکنتی مان می اندازیم لاین سبقت و هر چقدر هم اتوموبیل هوار سیلندری پشت سریمان چراغ بزند و بوق بزند و خودش را تکه و پاره کند به هیچ جایمان حساب نیست و از تو اینه یک شست هم حواله طرف می کنیم و اگر طرف هم خیلی بیشتر از اندازه خودش پایش را از گلیمش دراز کرد و امد کنارمان شیشه را می دهیم پایین و حسابی از خجالت خانواده طرف در می اییم . یا کافی ست بدبختی به طور اتفاقی از لاین خود خارج شده و گوشه چپ سپر اتوموبیلش در لاین مخالف باشد با تمام قوا و پایین اوردن گیربکسمان می گازیم تا هر طور شده به او بفهمانیم این لاین ارثیه پدریمان است . بماند که ما کجا را ارثیه پدریمان به حساب نمی اوریم ؟

مثلا کافی ست تکه ای از یک میز چوبی نه انچنان مرغوب زیر دستمان بیفتد تا زمین و زمان را یکی کنیم و فرتی برویم و ابروهایمان را تتو کنیم و بنشینیم ان پشت و وقتی کسی مقابلمان با هزار حیله و نیرنگ و تیاتر حرف می زند خودمان را بزنیم به کوچه علی چپ و چایمان را در ماگی بزرگ که جلوی همکاران گفته ایم کادوی شوهرمان است  ٬ حال انکه هیچ مردی از ده فرسخیمان هم رد نمی شود هورت بکشیم و بعد هم جیم شویم .

می گویم ما ادمهای روان پریشی هستیم . می رویم زن می گیریم و در جیک ثانیه بچه دار می شویم و هردو را می فرستیم انگلیس و بعد هم با هر قدم که بر میداریم لبخند می زنیم و شعار می دهیم و با پنبه سر می بریم .

کلا یک چیزمان می شود . در واقع من فکر می کنم این روزها هر کسی سرو کله اش طرفهای پایتخت پیدا شود کافی ست کمی ٬ یک کمکی دقت ورزیده و اندک نگاهی به خیابان ها انداخته تا با عمق فرهنگ نفیس ایرانی اشنا شده و شیفته و واله ان  شود .

ساعت ها را از کار بیندازید

 

دو ساعتی میشه که وایسادم بیخ اینه و دارم موهای لامصبمو که نمی دونم چرا نمیذاری برم از ریشه بکنمشون رو خشک می کنم . دقیقا دو ساعتی میشه و تو کل این دو ساعتو نشستی و زل زدی به من . راستش به نظر اول موهای کمی دارم ولی کافیه بخوام رنگ کنم یا خشکشون کنم یا هر بلایی که سر مو میارن ٬ بیارم ٬ اونوقته که از دست و بال می افتم . اینه که خیلی دلم می خواد به قول مغولستان برم و خرمن موهامو گوگوشی بزنم. با این حال این یه مدلو اجازه ندارم . می تونم برم بانجی جامپینگ و خودمو از اون بالا حلق اویز کنم و تو هم راحت اون پایین بشینی و با ژستی روشنفکرانه پیپ بکشی و یا موشکافانه نگام کنی و دود سیگارتو بدی تو حلقت ولی یه ریزه هم از توک موهای وحشی وار من که بیشتر به یال اسب شبیه شده کم نشه . در واقع این قانون دست و پا گیرو خودم وضع کردم که هر چقدر من رو موهای زبون نفهم تو تسلط دارم تو هم در این قسم مختاری .

از سر شب کلافه ام . دست به دامن هر چیزی میشم جواب نمیده . از خوندن جلد دوی نیمه رها شده برادران کارامازوف بگیر تا دیدن فیلم بیخودی به اسم جاده " با جاده فلینی اشتباه گرفته نشود لطفا " و نوشتن تا رفتن زیر دوش اب داغ . حقیقت اینه که هیچ کدوم اینا به کارم نیومد . این شد که خودمو انداختم تو حموم و تویی که امشب به طوری شگفت اور عاشق من شدی . تعجب نمی کنم . تویی . هر یه دقه یه بار میگی دوسم داری و اینکه چقدر من خوشگلم . راستشو بخوای نه بدم میاد و نه به طور معمول فکر می کنم خبریه ٬ فقط یه گرمی خاصی میریزه تو دلم . تو ناخوداگاهم یه چیزی اروم میگیره که نمی دونم چیه .  هنوز از دست عادت گند استرس روز شنبه خلاص نشدم و جمعه عصر به بعد یه چیزی میاد و صاف می شینه تو دلم . یه چیزی شبه دلهره . هر چقدرم از کارای فردام مطمئن باشم ولم نمی کنه . با این حال وقتی تو اون میون مدام نگام می کنی و دستامو می گیری و میگی نمی دونی چرا امشب اینطوری شدی با من ٬ فکر می کنم ارومترم . بیخودی می خندم و وقتی برای بار هزارم بهت می گم کلافه ام همونی رو میگی که میخوام بشنوم .

راستشو بخوای خوبه که گه گاهی اینطوری میشی . خوبه که گاهی فکر می کنی منو خیلی دوست داری . شاید میدونی از اینکه هر روز پاشم و تو رو ببینم که اینطوری بهم می خندی و دوسم داری چقدر بیزارم . دونستن یا ندونستنت فرقی نمی کنه . این خوبه که تو همیشه به ساز من نمی رقصی و قابل دسترس نیستی . اینکه همیشه نمی تونم فکرتو بخونم و مهمتر اینکه به قول خودت منو از حفظی . این خیلی خوبه که تو گاهی ازم متنفری . راستش وقتی میگی ازم متنفری خنده م می گیره و فکر می کنم بیشتر دوست دارم . .  همون لحظه دلم می خواد اینو بهت بگم . همینه که میون قاطی کردنات می تونم بخندونمت .  فکر می کنم این تغییره رو دوست دارم . این خوبه و بده رو . اینی که نتونم بفهمم امروز  منو از حفظی یا نه !

 

// عنوان از شعر " سوگچامه " از ویستان هیو اودن

// از اون اسماییه که هیچ وقت نمی خوام حفظشون کنم !