که نمی دانیم این مطلب از کیست ؟!

 

ابلهان اثری را می خوانند و چیزی از ان نمی فهمند . اشخاص عامی خیال می کنند ان را کاملا فهمیده اند . صاحبان عقل سلیم گاهی همه ان را نمی فهمند . انان نکات مبهم و تاریک را تاریک می یابند و نکات روشن را روشن می بینند . و اشخاص پر مدعا اصرار دارند که نکات روشن را تاریک جلوه دهند و نکاتی را که کاملا واضح و قابل فهم است نفهمند .

کار خوبی می کنی

 

عین احمق ها زل می زنم بهش و می گویم " کار خوبی می کنی " در حالیکه شش دانگ حواسم پی رد نگاهش و جای امیر ان دورهاست . ان دورها که یعنی کمی ان طرفتر بیخ شومینه که با سهند نشسته اند و بازی می کنند و گاهی زیر جلکی چیزهایی می گویند و قاه قاه می زنند زیر خنده و مرجان که با این هیکل تنه لشش نشسته رو به روی من و پسته خام می خورد و نگاهش گیر ان ور است و نمی دانم چرا به هیچ وجه نمی توانم فکرم را جمع و جور کنم که دارد این دهن گشادش را برای سهند نامزدش کج و کوله می کند . یک چیزهایی از ته و توه مغزم می اید بالا و می رسد به گلویم و صاف انرا می چسبد و هر ان است که خفه ام کند ُ طوری که می خواهم این دختره تنه لش را بزنم و لت و پار کنم .

چند تایی مغز پسته می گیرد طرفم و با دهان باز و پسته های له شده تو دهانش می خندد و سرش را تکان می دهد که یعنی پسته ها را بگیر . نمی گیرم . کله ام را تند تکان می دهم . حالم از تو و هر چه پسته ست به هم می خورد . می گوید نمی خوری ؟ نچ . هیکلش را به زور تکان می دهد و از پشت صندلی می رود بیرون . پس بدم به بچه ها . سریع برمی گردم . از راه رفتنش بیزارم . باسنش را عین ترازو این ور و ان ور می کند و راضیم از این که سهند مقابلش است و نه امیر . امیر صدایم می کند . جواب نمی دهم . یعنی نشنیدم . پسته ها را می ریزد کف دست امیر و سهند و ور دل سهند ولو می شود . طوری خودش را می اندازد رو مبل که همه جای بدنش می لرزد .  از دور به من لبخند می زند . خیلی دلم می خواهد برای یکبار هم که شده بهش بگویم چقدر شبیه کرگدن است . به زور با نیمچه لبخندی جوابش را می دهم . دارند حرف می زنند . صدایشان را نمی شنوم . مرجان مدام می گوید چی ؟ و نگاهش رو به امیر است . امیر خودش را می کشد جلو و کم مانده سینه های بزرگ مرجان برود تو حلقش. چیزی دم گوشش می گوید و هر سه با هم می زنند زیر خنده . امیر باز صدایم می کند . می گوید عزیزم . بار قبل هم گفت ؟ یادم نمی اید . شاید گفته باشد . حواسم پی مرجان بود . می روم پیششان . امیر مرا می کشد طرف خودش . نمی دانم چرا به محبتش بدبینم . سه تایی بازی می کنند و امیر هربار بین بازی برمی گردد و با لبخند نگاهم می کند . حتما می خواهد خیالم تخت باشد . گیر ندهم و دور برش بپلکم . گوشی سهند زنگ می خورد و می رود تو اتاق . لحظه ای نگاه امیر و مرجان به هم گره می خورد . نمی دانم چرا ولی فکر می کنم به هم اشاره کردند . دختره تنه لش . دستم را از دست امیر می کشم بیرون . امیر بهم اخم می کند . مرجان بلند می شود و می رود پی سهند . نفسی می کشم . امیر دوباره دستهایم را می گیرد .

توی تاریکی نور سیگار امیر را می بینم . چند ثانیه یکبار پررنگ می شود . دارم با موبایلم ور می روم . خر که نیست ُ می فهمد . همین که به مرجان و سهند شب به خیر گفتیم و امدیم تو اتاق مرا کشید طرف دیوار و با اخم پرسید چه مرگم است و این اداها چیست که در می اورم و اینکه چرا ابرو ریزی می کنم و به جای تشکر از سهند و مرجان که ما را دعوت کردند ویلایشان مدام قیافه مادربزرگها را به خودم می گیرم و احوال همه را گه مرغی کرده ام و اینکه مرجان با بزرگی به روی خودش نمی اورد . این ها را گفت و من بدون کلمه ای حرف نشستم گوشه تخت و موبایلم را گرفتم دستم . سیگارش که تمام می شود دستش را می گذارد زیر سرش و دراز می کشد . من هم دراز می کشم . خوابم نمی برد .  نفس های امیر یکنواخت می شود . خوابش برده . ارام بلند می شوم و سرپایی هایم را می پوشم و می ایم پایین . همه جا تاریک است . می ایم کنار شومینه و سیگاری روشن می کنم . باید فکری بکنم . ذهنم عین سطل اشغال شده .

امیر تویی ؟ می پرم از جا و سیگارم را می گیرم پشتم . سهند است . می اید جلو . عذر خواهی می کنم که بیدارش کردم . می گوید خوابش نمی برد و می نشیند جلوی شومینه . دستش را دراز می کند و سیگارم را می گیرد . تو چرا نخوابیدی . جواب نمی دهم و در عوض یک چیزی از ته حلقم می اید بالا و گریه می کنم . فین فینم که در می اید سهند بلند می شود . می خندد. گریه می کنی ؟ می نشیند کنارم . ای بابا . چرا اخه ؟ دستمال می دهد دستم و دستش را می گذارد روی شانه ام . از این چشمای اندازه یه غربیل چقدرم اشک میاد . می خندم . حالا چی شده ؟ دعوا شده ؟ قیافه اش را نمی بینم . چقدر دلم می خواهد حرف بزنم ..

امیر هنوز خواب است . ارام دراز می کشم کنارش . قلبم دارد از حلقم می زند بیرون . نمی دانم چه طور شد یکهو . داشتم حرف می زدم . گریه می کردم یا هر چه . سهند کنارم بود . امد جلو یا من رفتم ؟ هرچه بود شد . یکدفعه . می خواهم بالا بیاورم . دست و پاهایم یخ کرده . نمی توانم به امیر نگاه کنم . از چشمان بسته اش هم می ترسم . رویم را می کنم به دیوار و دستم را می گذارم روی قلبم و چشمانم را روی هم فشار می دهم . باید بخوابم . شاید خواب دیدم .