ايستاده با تاب


او ترسو بود . از هر كار غير معمولي مي ترسيد ، حتي از ايستاده تاب خوردن ..

قبیله ی آدمهای بیشعور !


او درد می کشید و من دوستش داشتم . گمانم یک جورهایی دوستش داشتم . پس یک جورهایی درد و رنجش را هم دوست داشتم .

من در منفور بودن مهارت داشتم . منفور کسانی بودم که بهم تیپا زده بودند . این از آن مهارت هایی نیست که کسی واقعا آرزویش را داشته باشد .

قبلا فکر می کردم دنیا از رو قبیله ها تقسیم میشه : قبیله ی سیاه ها و قبیله ی سفیدها . قبیله ی سرخ پوست و قبیله ی سفید پوست . ولی حالا می فهمم درست نیست ، دنیا فقط به دو تا قبیله تقسیم میشه : قبیله ی آدمهایی که بیشعورند و قبیله ی آدمهایی که بیشعور نیستند . 

توی قرارگاه کسی از من انتظار خوب بودن نداشت . این بود که من هم خوب نبودم . اما توی ریردان از من می خواستند خوب باشم ، نتیجه اینکه خوب شدم .


// خاطرات يك سرخپوست پاره وقت ، شرمن الكسي ، ترجمه رضي هيرمندي

بیا تا آلاسکا مسابقه بدهیم !


بچه که بودم دسته جمعی می رفتیم سینما . منظورم از دسته جمعی همه بدون پدرم . هیچ وقت یاد ندارم با پدرم رفته باشم سینما و یا اینکه هیچ وقت چنین چیزی غیر از الان در ذهنم آمده باشد و آن را خواسته باشم . انگاری یک قانون بود که همه آن را می دانستند و هیچ کس هم در پی نقض آن نبود . حتی یکبار این دسته جمعی بودنمان آنقدر زیاد شد که مجبور شدیم با اتوبوس برویم و کل یک اتوبوس در قبضه ما بود . چند تا زن خوشحال و یک عالمه بچه ی شبیه به هم که اگر یکی از انها هم کم می شد آب از آب تکان نمی خورد .

آن موقع دایی ام ماه به ماه آلمان بود و زن و بچه هایش پای ثابت خانه ما بودند . حتی یادم است چند تا از لباس خواب های زندایی ام آنجا بود . گاهی فکر می کردم با پسردایی هایم برادر و خواهریم . مخصوصا پسردایی کوچکم . از آن پسربچه های خیلی خوشگل بود . از همان بچه هایی که وقتی بزرگ می شوند تا دلتان بخواهد زشت می شوند . همیشه بچه های خیلی ناز بی برو و برگرد وقتی بزرگ می شوند زشت می شوند . شک نکنید . عین همین پسردایی من که از انبوه موهای طلایی فقط چند تنک قهوه ای سوخته باقی مانده و هیکلی دراز و بی قاعده و دماغی عقابی . اخلاقش که بماند . با این حال بچه که بود همبازی فابریکم بود . من یک دوچرخه آبی داشتم که همیشه خدا خراب بود و محض رضای خدا هیچ بنی بشری هم پیدا نمی شد درستش کند و او هم یک دوچرخه مشکی و تمام دنیا را زیر پا می گذاشتیم . حتی یادم است قرار بود یک مسابقه حسابی بدهیم ، مثلا کل میرداماد را برویم و برگردیم و هیچ وقت فرصتش نشد . یک دفعه بزرگ شدیم و من دیگر نمی توانستم عین پسرها مدام در کوچه خیابان شلنگ تخته بیندازم . باید بیشتر با دخترها می پلکیدم . از همان بچه گیم هم ارتباطم با دخترها زیاد روبه راه نبود . بیشتر همبازی هایم پسرها بودند . در یک جمع پسرانه راحت تر می شد دستور داد تا دخترهایی که هر آن انتظار می رفت یک ور موهایم را بکشند .

پسرداییم پای ثابتم بود . حسابی با هم کنار می امدیم . سینما هم بیشتر اوقات با هم می رفتیم . البته دسته جمعی . مادرهایمان عقب می نشستند و ما بچه ها جلو . برادرم و پسردایی بزرگم سن بلوغشان بود . سنی که پسرها حسابی قناصند و سعی می کنند با شکل و شمایل عجیب و دلقک بازی توجه عالم و آدم را به خودشان جلب کنند . آنها هم از آن دسته بودند . می نشستند کنار ما و من و پسردایی کوچکم که کل فیلم دست هم را گرفته بودیم مسخره می کردند و بلند بلند می خندیدند . فیلم کودک و نوجوان زیاد اکران می شد . از شهر موش ها بگیر تا خواهران غریب و کلاه قرمزی و یک عالمه سگ و گربه و گاو و چیزهای دیگر . خواهران غریب قبله آمالمان بود . یادم است در سینما چشم دوخته بودیم به فیلم و فکر می کردیم هرچه جلوتر بنشینیم بهتر است . حتی یکبار هم دستشویی نرفتیم و وسط های فیلم پسرداییم بیخ گوشم گفت " کاش ما خواهران غریب بودیم " منظورش از ما من و خودش بود . حتی یک لحظه هم به ذهنمان خطور نمی کرد که خواهران غریب دو تا دخترند . ما هم دوست داشتیم عین آنها باشیم . تا مدتها حالمان بد بود . مدام فیلم را می دیدیم و حالمان بد می شد .
چاره ای نبود . ما خواهران غریب نبودیم . او بی خیال این موضوع شد و بعد از مدتی من را می پیچاند تا با دوستهای پسرش برود بازی و من نمی دانستم که چقدر برای یک پسر در آن سن افت دارد که همبازیش یک دختر باشد هر چند با موهای تیفوسی . با اینحال من از خواهران غریب نکندم . گشتم و اصل کتاب را پیدا کردم . بارها و بارها خواندمش . حتی یک داستان هم کپی آن نوشتم . من نمی توانستم یکی از آن دو باشم ولی می توانستم دنیایی کمی شبیه به آن خلق کنم . پسرداییم بزرگ شد و زشت و زشت تر شد و من هم بزرگ شدم و موهایم بلند و بلندتر . دیگر هیچ وقت کوتاهشان نکردم . من یک دختر بودم . حالا تفاوتمان را می دیدم . با این حال چیزی که هیچ فرقی نکرده بود این بود که من او را به دنیای خودم کشیده بودم و نه او . او به یکباره کند و رفت و حتی الان در خاطرش هم نیست که روزی آرزو داشته جای یکی از دوقلوهای خواهران غریب باشد ، من اما نه . مانده ام در دنیای خودم و هرروز موهایم را بلند و بلندتر می کنم و هر روز سعی می کنم چیز تازه و بهتری بنویسم . نوشتن . تمامی آمال و آرزویم ..

در ستایش مارسل پروست


گاهی اوقات دیدن ظرایف فکری و هوشمندی نویسنده ای انسان را به کشیدن آه حسرتی طولانی وامی دارد ..


// در جست و جوي زمان از دست رفته ، مارسل پروست ، ترجمه مهدي سحابي

فراتر از واقعیت


صبح وقتی از خواب بلند شدم و نسبت به وضعیتم هوشیار شدم کاملا شوکه شدم . درست عین قورباغه ای بودم که به چهار میخ کشیده شده . کل یک تخت دو نفره را اشغال کرده بودم و دستهایم هر کدام از دو طرف به سر تخت می رسید و پاهایم هم به همین شکل . دهانم هم که دیگر روشن است . باز باز . وضعیت خوبی نیست . فکر می کنید کسی که از خواب بیدار می شود و خودش را به این شکل می بیند می تواند روز خوبی داشته باشد ؟؟ من فکر نمی کنم .