ايستاده با تاب
او ترسو بود . از هر كار غير معمولي مي ترسيد ، حتي از ايستاده تاب خوردن ..
او ترسو بود . از هر كار غير معمولي مي ترسيد ، حتي از ايستاده تاب خوردن ..
او درد می کشید و من دوستش داشتم . گمانم یک جورهایی دوستش داشتم . پس یک جورهایی درد و رنجش را هم دوست داشتم .
من در منفور بودن مهارت
داشتم . منفور کسانی بودم که بهم تیپا زده بودند . این از آن مهارت هایی
نیست که کسی واقعا آرزویش را داشته باشد .
قبلا فکر می کردم دنیا از رو قبیله ها تقسیم میشه : قبیله ی سیاه ها و قبیله ی سفیدها . قبیله ی سرخ پوست و قبیله ی سفید پوست . ولی حالا می فهمم درست نیست ، دنیا فقط به دو تا قبیله تقسیم میشه : قبیله ی آدمهایی که بیشعورند و قبیله ی آدمهایی که بیشعور نیستند .
توی قرارگاه کسی از من انتظار خوب بودن نداشت . این بود که من هم خوب نبودم . اما توی ریردان از من می خواستند خوب باشم ، نتیجه اینکه خوب شدم .
// خاطرات يك سرخپوست پاره وقت ، شرمن الكسي ، ترجمه رضي هيرمندي
بچه که بودم دسته جمعی می رفتیم سینما . منظورم از دسته جمعی همه بدون پدرم . هیچ وقت یاد ندارم با پدرم رفته باشم سینما و یا اینکه هیچ وقت چنین چیزی غیر از الان در ذهنم آمده باشد و آن را خواسته باشم . انگاری یک قانون بود که همه آن را می دانستند و هیچ کس هم در پی نقض آن نبود . حتی یکبار این دسته جمعی بودنمان آنقدر زیاد شد که مجبور شدیم با اتوبوس برویم و کل یک اتوبوس در قبضه ما بود . چند تا زن خوشحال و یک عالمه بچه ی شبیه به هم که اگر یکی از انها هم کم می شد آب از آب تکان نمی خورد .
آن موقع دایی ام ماه به ماه آلمان بود و زن و بچه هایش پای ثابت خانه ما بودند . حتی یادم است چند تا از لباس خواب های زندایی ام آنجا بود . گاهی فکر می کردم با پسردایی هایم برادر و خواهریم . مخصوصا پسردایی کوچکم . از آن پسربچه های خیلی خوشگل بود . از همان بچه هایی که وقتی بزرگ می شوند تا دلتان بخواهد زشت می شوند . همیشه بچه های خیلی ناز بی برو و برگرد وقتی بزرگ می شوند زشت می شوند . شک نکنید . عین همین پسردایی من که از انبوه موهای طلایی فقط چند تنک قهوه ای سوخته باقی مانده و هیکلی دراز و بی قاعده و دماغی عقابی . اخلاقش که بماند . با این حال بچه که بود همبازی فابریکم بود . من یک دوچرخه آبی داشتم که همیشه خدا خراب بود و محض رضای خدا هیچ بنی بشری هم پیدا نمی شد درستش کند و او هم یک دوچرخه مشکی و تمام دنیا را زیر پا می گذاشتیم . حتی یادم است قرار بود یک مسابقه حسابی بدهیم ، مثلا کل میرداماد را برویم و برگردیم و هیچ وقت فرصتش نشد . یک دفعه بزرگ شدیم و من دیگر نمی توانستم عین پسرها مدام در کوچه خیابان شلنگ تخته بیندازم . باید بیشتر با دخترها می پلکیدم . از همان بچه گیم هم ارتباطم با دخترها زیاد روبه راه نبود . بیشتر همبازی هایم پسرها بودند . در یک جمع پسرانه راحت تر می شد دستور داد تا دخترهایی که هر آن انتظار می رفت یک ور موهایم را بکشند .
گاهی اوقات دیدن ظرایف فکری و هوشمندی نویسنده ای انسان را به کشیدن آه حسرتی طولانی وامی دارد ..
// در جست و جوي زمان از دست رفته ، مارسل پروست ، ترجمه مهدي سحابي
صبح وقتی از خواب بلند شدم و نسبت به وضعیتم هوشیار شدم کاملا شوکه شدم . درست عین قورباغه ای بودم که به چهار میخ کشیده شده . کل یک تخت دو نفره را اشغال کرده بودم و دستهایم هر کدام از دو طرف به سر تخت می رسید و پاهایم هم به همین شکل . دهانم هم که دیگر روشن است . باز باز . وضعیت خوبی نیست . فکر می کنید کسی که از خواب بیدار می شود و خودش را به این شکل می بیند می تواند روز خوبی داشته باشد ؟؟ من فکر نمی کنم .