من منچستر یونایتد را دوست دارم!


حقیقت این است که من یکی هیچ از کتاب " من منچستر یونایتد را دوست دارم " خوشم نیامد. خوش نیامدن هم که حتما دلیل خاصی نمی خواهد. آدم صب تا شب خروار خروار آدم می بیند که می خواهد رویشان بالا بیاورد بدون دلیل خاصی. خوش نیامدن همین است دیگر. من فکر می کنم چیزهای زیادی هست که من از آن ها خوشم می آید. مثلا یکی ش همین غذاها. آخ اگر این غذاها نبودند فاتحه آدمیزاد خوانده بود. باید می رفت و خودش را زنده به گور می کرد. نه، شما بگویید، مثلا می خواست چه کار کند؟ ته تهش عاشق هم می شد بلاخره باید یک کوفتی چیزی با طرف می ریخت تو حلقش یا نه؟ یا اصلا شما آدمی را فرض کنید که غمگین است، نه، افسرده نه، من یکی به این قضیه افسردگی پاک مشکوکم. انگار اسهال است که یک عده زارت و زارت افسردگی می گیرند. غمگینی یعنی غمگینی دیگر. یعنی زندگی گهی. افسردگی دیگر چه صیغه ای است. ما آدم ها گه همه چیز را در می آوریم. نمی شینیم مثل بچه آدم زندگی کنیم که.

حالا شما فکر کنید همین غذا نبود آدم غمگین به جای نشستن و چیپس و ماست خوردن و فیلم چُسکی دیدن چه غلطی می کرد؟ همین طوری می شود که می رویم و یک کتاب خوبی می نویسیم و اموات مردم را می کشیم جلو چشمشان. حمام خون راه می اندازیم و دل و روده مردم را هم می زنیم طوری که با خواندنش ده بیست باری عق بزنند و یادی از عمه گراممان بکنند. ننویسید آقا، ننویسید این کتاب ها را. انقدر با جان مردم بازی نکنید. بروید و یک غذای لذیذ خلق کنید و حالش را ببرید. بروید.  


// من منچستر یونایتد را دوست دارم ، مهدی یزدانی خرم ، نشر چشمه 

بوي آدميزاد مياد!


احساس می کنم شبیه عمه لئونی تو آن طرف خانه سوان شدم ، مدام فکر می کنم توطئه ای در کار است .

كله گردها و كله تيز ها و آشغال كله ها!


واقعيت اين است كه خيلي از آدمها آشغال كله اند. آشغال كله به معناي واقعي. قرار نيست آدمها تغيير كنند. در واقع اصلا قرارنيست تغيير كنند. اين فكر بي معني اي است كه ما مي كنيم ، كه مي توانيم شرايط را به نفع خودمان تغيير دهيم. در واقع تا وقتي با حقيقت مواجه نشديم اين توانايي را در درونمان احساس مي كنيم و بعد از حقيقت ، خوب بعد از حقيقت كار زيادي از دست ما بر نمي ايد. آنچه مي بايد مي شده شده.  ما فقط مي توانيم از پس خودمان بر بياييم ، فقط از پس خودمان ونه هيچ كس ديگر. 


// نيمي از عنوان از برشت سرقت شده ، شما به دل نگيريد!

سر تا پا گه


" چه كارم كرده اند؟ ... هوم! ... بلايي به سرم آورده اند كه از دنيا و هر چه توي دنيا هست عقم مي نشيند. چنان نفرتي پيدا كرده ام كه حتي به تعريفش هم قادر نيستم. كاري كه با من كرده اند اين است ... اين سال ها همه ي ما خود به خود گرفتار تحريك و دلشوره بوده ايم. به اندازه كافي هم حسن نيت ها را قبول داريم. بسيار خوب. نتيجه اش؟ نتيجه اش اينكه سر تا پامان را گه گرفته و خوب هم گرفته. و حالا كه اين جور شده پس هرچه بيشتر توش دست و پا بزنيم گواراتر! چه تلاش احمقانه ئي است كه خودمان را از آن تو بكشيم بيرون و خشك شويم و دوباره با كله بيفتيم توش؟ چنين كاري ديگر به زحمتش نمي ارزد. تنها چيزي كه هنوز براي من جالب است كه ديگر به هيچ چيزي فكر نكنم. به هيچي هيچي. 


// خزه ، هربر لوپوريه ، ترجمه احمد شاملو ، نشر نگاه 

// حالا هي بشينيد و كتاب نخوانيد ..

افتابي كه آن روز بود


بر مي گردم عقب . آن جايي كه من و تو و ح نشسته بوديم روي يك صخره اي كه داشت ما تحت مان را سوراخ مي كرد و ما عين خيالمان نبود . تو با آن هيكل نحيفت شلوارك گشادي پوشيده بودي و من يك كلاه سبز سه برابر سرم گذاشته بودم و ح با شكم قلمبه اش و هار و هار مي خنديديم . يادم نيست سر چه هار و هار مي خنديديم . بعد تو بلند شدي و از صخره اي كه آن قدر ها هم ارتفاع نداشت پريدي توي آب . مدل خاصي پريدي . طوري كه من هم تا قبل از اين مي پريدم . يك طور پشتك و وارو وار . احتمالا من هم مي خواستم پشت سرت بپرم ولي نپريدم . نمي دانم چرا ولي نپريدم . در عوض كلاه سبزم را حسابي كشيدم روي صورتم و همان جا كنار ح نشستم .اره . دقيقا همان جا .

من حيث المجموع!


مي خوام دوباره بنويسم ، حرفيه؟؟؟