به فنارفتن
من ميگم آدم نبايد هيچ وقت از خودش راضي و خشنود باشه، اصلا اين راضي و خشنود بودن چي هست؟ هر زماني كه آدميزاد از خودش راضي و خشنود باشه بايد بدونه به فنا رفته....
من ميگم آدم نبايد هيچ وقت از خودش راضي و خشنود باشه، اصلا اين راضي و خشنود بودن چي هست؟ هر زماني كه آدميزاد از خودش راضي و خشنود باشه بايد بدونه به فنا رفته....
داشتم رولت گوشت مي خوردم كه ح گفت بابات خودش را انداخته. من هيچ دوست نداشتم كه ح اين را به من بگويد. من به طرز غيرقابل انكاري روي خانواده م حساسيت دارم و ميل ندارم كسي حرف هايي از اين دست در ارتباط با آن ها بزند، هرچند واقعي.
بابا تازه چشمش را عمل كرده و تو خانه است. از يك هفته قبل از عمل. هيچ وقت بابا را اين همه وقت تو خانه نديدم. قبل از عمل دكترها گفته بودند يك سكته خفيف داشته كه نفهميده. هيچ كدام نفهميديم. حالا روزها بابا يك دستش را به چشمش مي گيرد و در سكوت توي خانه راه مي رود و يا روي تخت دراز مي كشد. هيچ دوست ندارم بروم آن جا با اين حال برخلاف ميل باطني تمام وقتم را آنجا مي گذرانم و در طول روز هراز چند باري با اشاره مامان احوالش را مي پرسم. حاضرم پياده بروم تا تبت و برگردم اما اين كار را نكنم. مي دانم ح درست مي گويد، بابا خودش را انداخته، ح هميشه همه چيز را شسته و رفته بسته بندي مي كند و تحويل من مي دهد. همين باعث مي شود گأهي از خودم بيزار شوم كه چيزي كه خودم مي دانم را ح به من مي فهماند. من فكر مي كنم بابا ترسيده. خودم هم ترسيدم. من از اين افتادگي ترسيدم. من مي خواستم بابا آنقدر محكم باشد كه نترسد. من آدم ها را آن طور كه هستند نمي بينم. ترس هاي من بدبختي هاي منند...
راستش نمي دانم شما از اين سم شپرد خوشتان مي آيد يا نه؟ من هم خيلي خوشم نمي آيد، منتها امروز از صبح دارد يك روند باران مي بارد و خانه عين يك گور تنگ و تاريك شده، از اين بابت قرار شد با دوستي برويم يك نمايشگاه فرش، براي اينكه نظر دوستم جلب شود و محض رضاي خدا براي لحظه اي آن دانشگاه كوفتي اش را ول كند و با من بيايد بهش گفتم فقط فرش نيست و تر و تابلو هم دارد و او نظرش جلب شد. قرار را گذاشتيم و بعد يك ساعتي كه گذشت حس كردم هيچ ميلي به بيرون رفتن ندارم و دنبال بهانه اي مي گشتم. من بدون هيچ فخرفروشي چنين آدمي هستم. در كمال صداقت اين را گفتم. به هر حال نيم ساعت مانده به قرارمان ماشين را بردند پاركينگ، لازم به ذكر است كه من شديدا آدم خوش قولي ام و سرم برود قولم نمي رود، مگر جدا بلايي سرم آمده باشد. با تمام اين تفاسير دوستم خيلي منطقي و باشعوري خاص خودش پذيرفت و به نظرم توي همان دانشگاه كوفتي اش ماند. بعد از اين من هم خيلي بي اراده داستان سرزمين زندگان شپرد را خواندم چون از شروعش خيلي خوشم آمد هر چند در ادامه چندان چنگي به دل نمي زد. با اين حال اين جمله اش خوب بود.
" حالا مردي هستم كه دارم با دشمن هاي جانم سفر مي كنم كه از قضا نزديكترين اعضاي خانواده ام هستند "
يك ساعتي مي شود كه در فواصل كارهاي مختلف داشتم مي نوشتم و بعد يكدفعه چه اتفاقي افتاده باشد خوب است؟ تمام متنم يكدفعه پريد و من امكان ندارد الان دوباره آن را بنويسم. الان دستم را عين اسكارلت مشت كردم و با رگ هاي برآمده فرياد بر مي آورم كه فردا، فردا هم روز ديگري است . فردا برش خواهم گرداند.
يك سال و نيمي هست كه من نشستم و زل زدم به كاج پشت پنجره.
آدم بايد متعلق باشه . به جايي به كسي به محيطي، به گروهي، به آدم هايي با دغدغه هايي مشترك، در غير اين صورت معلقه معلق..
مي خواستم در را باز كنم و قبل از اينكه سلام كني نگاهت كنم و كمي مكث و بعد بغلم كني و من ببوسمت. همين. به همين سادگي. فهميدنش كار سختي نبود و من فكر كردم بفهمي. با اين حال در را كه باز كردم تو دستت پر بود. كوكتل ميوه و ليپتون و كرم آردن و نان وآبميوه هاي بدون شكر، خب من صبر كردم. صبر كردم آنها را بگذاري روي ميز و برگردي و مرا ببيني. مطمئن بودم اگر برگردي و مرا ببيني مي فهمي، فقط كافي بود برگردي، با اين حال نه تنها برنگشتي بلكه فقط نوك انگشتت را زدي به دستم و همين طور كه مي رفتي گفتي بهتري؟
من بهتر نبودم. فقط كافي بود مرا ببيني تا بفهمي كه بهتر نبودم. من همين را مي خواستم. گاهي اوقات مثل امروز كوتاه هم نمي آيم. از اتاق كه آمدي بيرون من هنوز همان جا عين مجسمه ايستاده بودم. منتظر چيزي كه يخم را آب كند. حرفي،اشاره اي، چيزي. تو از كنارم رد شدي و گفتي دست هايت را بشوري. من اما برگشتم و مدتي از پنجره نور بي رمق بعدازظهر پاييزي را نگاه كردم و بعد، بعد هـيچ چيز. گاهي همه چيز به همين راحتي خراب مي شود. به قول نگارستان دوست نداشتم الان اين جمله را بنويسم. حقيقت اين بود كه قبل از اينكه در را باز كنم خيلي دوستت داشتم.
يك جايي تو فيلم كنعان آذر برمي گردد و به مرتضي مي گويد " من صبح كه از خواب پا ميشم دلم مي خواد كسي نباشه باهام حرف بزنه، مي خوام از خونه كه ميرم بيرون كسي منتظر نباشه برگردم، دل كسي تنگ نشه واسم، كسي منو نخواد، مي خوام تنها باشم مرتضي، من نبايد زنت ميشدم، بچه بودم اشتباه كردم، دو روز ديگه پاميشم نگاه مي كنم ميبينم پير شدم دستام خاليه هيچي ندارم واسه خودم،اگه ولم نكني برم مي پوسم "
من همان جايم، همان جا..
نشستم و از شدت عصبانيت يه بشقاب كشك بادمجون رو بلعيدم
خداي من مرا چه مي شود؟؟
خيلي وقت است كه در جمع ساكت شده ام. حرفي ندارم بزنم و اگر هم بزنم آنقدر از قبل فكر كرده ام كه چه بگويم و چه رفتاري داشته باشم كه به درد نمي خورد. يعني في البداهه نيست. مي نشينم يك گوشه و حرف ها را مي گوشم و رفتارها را مي بينم. ريز مي شوم ، دلگير مي شوم ، از بي اعتنايي ديگران به من گوشه اي مانده ناراحت مي شوم ، تحليل مي كنم و همزمان به خويش هشدار مي دهم و حرف مادر را يادآور مي شوم كه نبايد فلسفه مي خواندم كه انقدر ته و توي همه چيز را دربياورم و مدام در حال طرح أشكال و بعد از آن نتيجه گيري باشم. اصلا روزمره كه اين همه نتيجه گيري نمي خواهد. گاهي كه مي آيم خودم را بيندازم وسط كار بدتر مي شود. گود ، گود من نيست و كم مي آورم. كم آوردن تخصص من است كه بمانم با هياهوي شب تنها. بعد فكر مي كنم با ضرب و زور نمي شود كه. چشمه بايد از خود بجوشد و مرده شوي چشمه خشكيده مرا ببرند كه هيچ وقت خدا نمي جوشد مگه مواقعي چند . مي روم تو نخ آدم هاي زيادي شلوغ كن و خيلي محبوب و قياس مي كنم و باز هم نتيجه گيري كه نه بابا ، من اينكاره نيستم . نمي شود كه باشم. هر كسي را بهر كاري ساختند. خوبيِ در جمع بودنِ آخري زمانش بود كه با توجه به نزديك بودن امتحانات من هم نه گذاشتم و نه برداشتم و رساله فيدون را با خودم بردم. نشان به آن نشان كه شب وقتي برگشتم همان صفحه اي بود كه موقع رفت باز كرده بودم. در واقع تمام مدت باقي افراد را پشت مرگ سقراط زير نظر گرفته بودم.
ور مدعي ام گاهي بر مي آشوبد كه چه مي گويي؟ تو را چه مي شود ؟ اين چه سخنان بيهوده اي است كه بر زبان مي آوري ؟ كمي تحت تأثير رساله هاي اين روزها سخن مي گويد شما جدي نگيريد. ادامه مي دهد كه اين آدم ها آدم ها ي تو نيستند. حرف هايتان جنس هم نيست و اصلا اينها را بي خيال شو. در واقع اين آخر كمي برمي گردد به اصل خود!
با تمام اين احوالات كه شايد درست بگويد شايد اين جمع جمعِ من نيست و مرا چه مي شود و غيره و ذلك ، ور نتيجه گيرم زبان مي گشايد كه اي آقا اينها همه بهانه است ، كجاي كاري؟ پس جمع شما كجاست ؟ شما با كي حرف داري بگو ما بهترش را برايت بياوريم و يك اي آقاي ديگر. و چون زياد تمايلات فمينيستانه اي ندارم بهش خرده نمي گيرم كه مدام به من مي گويد اي آقا.
حقيقت اما همين است. من ساكت شده ام. حرفهايم مانده براي خودم و شايد كسي از جنس من كه نيست. ساكت شده ام و بيشتر گوش مي دهم. مي بينم و گاهي لبخندي از سر زور مي زنم. خب اينها هم بد نيست. همه ابنها هم باز براي خود كنش و واكنشي است. آنقدرها هم منفعل نشده ام. حداقل خيلي وقت است كه گله اي ندارم كه حرفهايم تلمبار بيخ گلويم شده اند و آي جماعت مرا ياري رسانيد.