خواستم بدونی


اهمیتی ندارد . گاهی کاری از دست آدم ساخته نیست . آنکه همیشه آدمی نیست که تو می خواهی لزوما دست خودش نیست . بدبختی انسان این است که زمان سر جای خودش نیست . برای همین پیشامد های نازنینی برایت روی می دهد که تو را غمگین می کند . چون کاری از دستت بر نمی آید . می گویم که ، همیشه همه چیز دست خود آدم نیست . 


// اصلاحيه : اهميت دارد!

من آدم پایان های خوش نیستم


من و تو نشسته بودیم و " love story " می دیدیم آن هم تو صفحه 17 اینچی کامپیوتر برادرت . تو از کامپیوتر برادرت سهم بیشتری داشتی تا من . برادر من از آن خوره های کامپیوتر بود . اصلا نمی دانم چرا آن وقت ها کامپبوتر ها برای برادرها بود . به هر حال ما نشسته بودیم و لاو استوری می دیدیم و هر دو متاثر شده بودیم . حتی پلک هم نمی زدیم و فیلم که تمام شد من گفتم یک بار دیگر هم ببینیم و تو از خدا خواسته دوباره پلی کردی و دوباره آخرش همان شد . در واقع من فکر می کردم شاید اگر یک بار دیگر فیلم را ببینم قضیه برایم فرق کند . تو اما گفتی که اگر یکی لنگه مرد فیلم را پیدا کنی برایت خیلی خوب می شود و هر و هر خندیدی . 

من اما حالم هیچ خوب نبود و بعد از آن دیگر با تو فیلم ندیدم . تو بعدها شروع کردی هایدگر خواندن و من هر بار که فیلمی مشابه می دیدم حالم بد می شد . منظورم از فیلم های مشابه ، فیلم هایی که همیشه پایان خوب و خوش نداشتند . من این فیلم ها را نمی توانستم ول کنم . من هیچ چیزی که پایان خوب و خوش نداشته باشد را نمی توانم ول کنم . حرص و ولعم بیشتر می شود . برای خواندن ، دیدن . فهمیدن آدم های ناراحت . آدم هایی که مدام خوب نیستند . آدم های خیلی خوب حوصله ات سر می برند . خوبی مطلق حال آدم را خراب می کند . مثل اینکه تو جاده افتاده باشی تو صافی . برای همین هم هیچ وقت دوست ندارم این آدم ها را تو فیلم ها ببینم . هر بار با امیدی تازه می روم سراغ این فیلم ها بلکه چیز جدیدی کشف کنم و گاهی می کنم . نمی توانم همین طوری بنشینم و مدام آدم های خوشبخت و الکی خوشحال و کسالت بار ببینم . حالا که خوب دقت می کنم می بینم من آدم این فیلم ها نیستم . شاید برای همین دیگر هیچ وقت با تو فیلم ندیدم .  


کمی غیر متعارف!


این مردم یک چیزیشان می شود . خیلی همه چیز را یک جوری می کنند . دقیقا وقتی که فکر می کنی آها این آدمِ دیگری ست خیلی بی دلیل ناامیدت می کنند . " آدم ها همدیگر را آزار می دهند ولی الزاما دست خودشان نیست " کلا خیلی همه چیز را یک جوری می کنند . اصلا انگار حرف ساده تو کتشان نمی رود  . حتی همان هایی که فکر می کنند خیلی می فهمند . حتی همان ها . لزومی ندارد آدم مدام فکر کند خیلی می فهمد ، در عوض می تواند وقتی که باید ، دقت کنید وقتی که باید ، بفهمد و همه را شگفت زده کند . مگر نه اینکه همه ما به دنبال آنیم . باور کنید شگفت زده کردن آنقدرها هم کار سخنی نیست . آدم ها به راحتی شگفت زده می شوند . تنها کافی ست خلاف جریان آب حرکت کنید که فهمیدن هم یکی از آن هاست . باور کنید . وقتی این همه آدم هست که نمی فهمد و نمی خواهد که بفهمد ، فهمیدن هم می شود یک کار عجیب و غیر متعارف . گیریم خیلی ها نتوانند ولی خب خودمان که می دانیم ، خیلی ها زحمت فکر کردن به خودشان را نمی دهند و چه کاری از این راحت تر ؟ کار سختی نیست . کمی فکر کنیم که می توانیم جای آزار دادن و تمسخر و خیلی چیزهای دیگر همدیگر را شگفت زده کنیم . باور کنید خودمان هم احساس بهتری خواهیم داشت .


نامه به آقای مثلا رند.یک


" گاهی باید سه تا نفس عمیق کشید و یک لیوان آب خنک خورد و به این فکر کرد که همه چیز آن طور نیست که به نظر می آید "


هایکو


برف های یاماگاتا آب می شوند 

و من به فکر شکوفه های گیلاسم .


همینی که من میگم ..


" من توی تاریکی دراز کشیدم و به مشکلات خانوادگی فکر کردم ، رابطه خونی چه بدبختی های مسخره ای که برای آدم به بار نمی آورد ."


// برادران سیسترز ، پاتریک دوویت ، ترجمه ی پیمان خاکسار 

// کتاب را دست بگیرین زمین نمی گذارین ، به مقدسات قسم!