من و تو نشسته بودیم و " love story " می دیدیم آن هم تو صفحه 17 اینچی کامپیوتر برادرت . تو از کامپیوتر برادرت سهم بیشتری داشتی تا من . برادر من از آن خوره های کامپیوتر بود . اصلا نمی دانم چرا آن وقت ها کامپبوتر ها برای برادرها بود . به هر حال ما نشسته بودیم و لاو استوری می دیدیم و هر دو متاثر شده بودیم . حتی پلک هم نمی زدیم و فیلم که تمام شد من گفتم یک بار دیگر هم ببینیم و تو از خدا خواسته دوباره پلی کردی و دوباره آخرش همان شد . در واقع من فکر می کردم شاید اگر یک بار دیگر فیلم را ببینم قضیه برایم فرق کند . تو اما گفتی که اگر یکی لنگه مرد فیلم را پیدا کنی برایت خیلی خوب می شود و هر و هر خندیدی .
من اما حالم هیچ خوب نبود و بعد از آن دیگر با تو فیلم ندیدم . تو بعدها شروع کردی هایدگر خواندن و من هر بار که فیلمی مشابه می دیدم حالم بد می شد . منظورم از فیلم های مشابه ، فیلم هایی که همیشه پایان خوب و خوش نداشتند . من این فیلم ها را نمی توانستم ول کنم . من هیچ چیزی که پایان خوب و خوش نداشته باشد را نمی توانم ول کنم . حرص و ولعم بیشتر می شود . برای خواندن ، دیدن . فهمیدن آدم های ناراحت . آدم هایی که مدام خوب نیستند . آدم های خیلی خوب حوصله ات سر می برند . خوبی مطلق حال آدم را خراب می کند . مثل اینکه تو جاده افتاده باشی تو صافی . برای همین هم هیچ وقت دوست ندارم این آدم ها را تو فیلم ها ببینم . هر بار با امیدی تازه می روم سراغ این فیلم ها بلکه چیز جدیدی کشف کنم و گاهی می کنم . نمی توانم همین طوری بنشینم و مدام آدم های خوشبخت و الکی خوشحال و کسالت بار ببینم . حالا که خوب دقت می کنم می بینم من آدم این فیلم ها نیستم . شاید برای همین دیگر هیچ وقت با تو فیلم ندیدم .