داشتم رولت گوشت مي خوردم كه ح گفت بابات خودش را انداخته. من هيچ دوست نداشتم كه ح اين را به من بگويد. من به طرز غيرقابل انكاري روي خانواده م حساسيت دارم و ميل ندارم كسي حرف هايي از اين دست در ارتباط با آن ها بزند، هرچند واقعي. 

بابا تازه چشمش را عمل كرده و تو خانه است. از يك هفته قبل از عمل. هيچ وقت بابا را اين همه وقت تو خانه نديدم. قبل از عمل دكترها گفته بودند يك سكته خفيف داشته كه نفهميده. هيچ كدام نفهميديم. حالا روزها بابا يك دستش را به چشمش مي گيرد و در سكوت توي خانه راه مي رود و يا روي تخت دراز مي كشد. هيچ دوست ندارم بروم آن جا با اين حال برخلاف ميل باطني تمام وقتم را آنجا مي گذرانم و در طول روز هراز چند باري با اشاره مامان احوالش را مي پرسم. حاضرم پياده بروم تا تبت و برگردم اما اين كار را نكنم. مي دانم ح درست مي گويد، بابا خودش را انداخته، ح هميشه همه چيز را شسته و رفته بسته بندي مي كند و تحويل من مي دهد. همين باعث مي شود گأهي از خودم بيزار شوم كه چيزي كه خودم مي دانم را ح به من مي فهماند. من فكر مي كنم بابا ترسيده. خودم هم ترسيدم. من از اين افتادگي ترسيدم. من مي خواستم بابا آنقدر محكم باشد كه نترسد. من آدم ها را آن طور كه هستند نمي بينم. ترس هاي من بدبختي هاي منند...