ساعت ها را از کار بیندازید
دو ساعتی میشه که وایسادم بیخ اینه و دارم موهای لامصبمو که نمی دونم چرا نمیذاری برم از ریشه بکنمشون رو خشک می کنم . دقیقا دو ساعتی میشه و تو کل این دو ساعتو نشستی و زل زدی به من . راستش به نظر اول موهای کمی دارم ولی کافیه بخوام رنگ کنم یا خشکشون کنم یا هر بلایی که سر مو میارن ٬ بیارم ٬ اونوقته که از دست و بال می افتم . اینه که خیلی دلم می خواد به قول مغولستان برم و خرمن موهامو گوگوشی بزنم. با این حال این یه مدلو اجازه ندارم . می تونم برم بانجی جامپینگ و خودمو از اون بالا حلق اویز کنم و تو هم راحت اون پایین بشینی و با ژستی روشنفکرانه پیپ بکشی و یا موشکافانه نگام کنی و دود سیگارتو بدی تو حلقت ولی یه ریزه هم از توک موهای وحشی وار من که بیشتر به یال اسب شبیه شده کم نشه . در واقع این قانون دست و پا گیرو خودم وضع کردم که هر چقدر من رو موهای زبون نفهم تو تسلط دارم تو هم در این قسم مختاری .
از سر شب کلافه ام . دست به دامن هر چیزی میشم جواب نمیده . از خوندن جلد دوی نیمه رها شده برادران کارامازوف بگیر تا دیدن فیلم بیخودی به اسم جاده " با جاده فلینی اشتباه گرفته نشود لطفا " و نوشتن تا رفتن زیر دوش اب داغ . حقیقت اینه که هیچ کدوم اینا به کارم نیومد . این شد که خودمو انداختم تو حموم و تویی که امشب به طوری شگفت اور عاشق من شدی . تعجب نمی کنم . تویی . هر یه دقه یه بار میگی دوسم داری و اینکه چقدر من خوشگلم . راستشو بخوای نه بدم میاد و نه به طور معمول فکر می کنم خبریه ٬ فقط یه گرمی خاصی میریزه تو دلم . تو ناخوداگاهم یه چیزی اروم میگیره که نمی دونم چیه . هنوز از دست عادت گند استرس روز شنبه خلاص نشدم و جمعه عصر به بعد یه چیزی میاد و صاف می شینه تو دلم . یه چیزی شبه دلهره . هر چقدرم از کارای فردام مطمئن باشم ولم نمی کنه . با این حال وقتی تو اون میون مدام نگام می کنی و دستامو می گیری و میگی نمی دونی چرا امشب اینطوری شدی با من ٬ فکر می کنم ارومترم . بیخودی می خندم و وقتی برای بار هزارم بهت می گم کلافه ام همونی رو میگی که میخوام بشنوم .
راستشو بخوای خوبه که گه گاهی اینطوری میشی . خوبه که گاهی فکر می کنی منو خیلی دوست داری . شاید میدونی از اینکه هر روز پاشم و تو رو ببینم که اینطوری بهم می خندی و دوسم داری چقدر بیزارم . دونستن یا ندونستنت فرقی نمی کنه . این خوبه که تو همیشه به ساز من نمی رقصی و قابل دسترس نیستی . اینکه همیشه نمی تونم فکرتو بخونم و مهمتر اینکه به قول خودت منو از حفظی . این خیلی خوبه که تو گاهی ازم متنفری . راستش وقتی میگی ازم متنفری خنده م می گیره و فکر می کنم بیشتر دوست دارم . . همون لحظه دلم می خواد اینو بهت بگم . همینه که میون قاطی کردنات می تونم بخندونمت . فکر می کنم این تغییره رو دوست دارم . این خوبه و بده رو . اینی که نتونم بفهمم امروز منو از حفظی یا نه !
// عنوان از شعر " سوگچامه " از ویستان هیو اودن
// از اون اسماییه که هیچ وقت نمی خوام حفظشون کنم !