یک تکه چوب مرغوب!
ما ادمهای مریضی هستیم . نگویید نه که میدانم هستیم . نمی دانم چرا ولی میدانم هستیم . این روزها پایم را که از خانه می گذارم بیرون مدام عین ان پیرمردانی که کلاه سبز میگذارن سرشان و تو کوچه خیابان می گردند که نمونه بارز ان هنوز در خیابان نوایی نفت یافت می شود ٬ چیز میز می خوانم و فوت می کنم به خودم ٬ زیرا این احتمال وجود دارد که دیگر به خانه و کاشانه امن خود بازنگردم . کلا گاهی فکر می کنم من یک اهن ربایی چیزی هستم ان هم با بار مثبت که تمامی بارهای منفی کوفتی را جذب خود کرده و با انها سر و کله می زنم . حقیقت این است که من صبح های خیلی زود ٬ از ان صبح های خیلی زود که هنوز هوا گرگ و میش است و گرگ و میش ها با چشمانی خواب الود و صورتک هایی درب و داغان می زنند بیرون و هنوز عین فیلم ها ریتم زندگی و شلوغی تند نشده هم به مشکل بر می خورم .
اصلا ما ادمهای دیوانه ای هستیم . در واقع به نوعی سادیسم داریم و این بیماری در رانندگی به اوج خودش می رسد . مثلا اینکه لاین اخر اتوبان بسیار بسیار خلوت است و ما با با اتوموبیل لکنتی مان می اندازیم لاین سبقت و هر چقدر هم اتوموبیل هوار سیلندری پشت سریمان چراغ بزند و بوق بزند و خودش را تکه و پاره کند به هیچ جایمان حساب نیست و از تو اینه یک شست هم حواله طرف می کنیم و اگر طرف هم خیلی بیشتر از اندازه خودش پایش را از گلیمش دراز کرد و امد کنارمان شیشه را می دهیم پایین و حسابی از خجالت خانواده طرف در می اییم . یا کافی ست بدبختی به طور اتفاقی از لاین خود خارج شده و گوشه چپ سپر اتوموبیلش در لاین مخالف باشد با تمام قوا و پایین اوردن گیربکسمان می گازیم تا هر طور شده به او بفهمانیم این لاین ارثیه پدریمان است . بماند که ما کجا را ارثیه پدریمان به حساب نمی اوریم ؟
مثلا کافی ست تکه ای از یک میز چوبی نه انچنان مرغوب زیر دستمان بیفتد تا زمین و زمان را یکی کنیم و فرتی برویم و ابروهایمان را تتو کنیم و بنشینیم ان پشت و وقتی کسی مقابلمان با هزار حیله و نیرنگ و تیاتر حرف می زند خودمان را بزنیم به کوچه علی چپ و چایمان را در ماگی بزرگ که جلوی همکاران گفته ایم کادوی شوهرمان است ٬ حال انکه هیچ مردی از ده فرسخیمان هم رد نمی شود هورت بکشیم و بعد هم جیم شویم .
می گویم ما ادمهای روان پریشی هستیم . می رویم زن می گیریم و در جیک ثانیه بچه دار می شویم و هردو را می فرستیم انگلیس و بعد هم با هر قدم که بر میداریم لبخند می زنیم و شعار می دهیم و با پنبه سر می بریم .
کلا یک چیزمان می شود . در واقع من فکر می کنم این روزها هر کسی سرو کله اش طرفهای پایتخت پیدا شود کافی ست کمی ٬ یک کمکی دقت ورزیده و اندک نگاهی به خیابان ها انداخته تا با عمق فرهنگ نفیس ایرانی اشنا شده و شیفته و واله ان شود .