کات
سال ها پیش بود . آن سال ها حالت غم انگیزی در زندگی من وجود داشت . هنوز هم حالت غم انگیزی در زندگی من وجود دارد . نوعی بیزاری . در واقع یک جور انزواطلبی . تفاوت در این بود که آن وقت ها ثانیه ها زل می زدم به چیزی که نباید ، حالا زل نمی زنم . حالا فقط نگاه می کنم .
آن سال ها زل زده بودم به تو . داشتی اتو می کردی . همه جا یک جور خاصی روشن بود . روشنی خاصی ته ذهنم بود . تو نشسته بودی اتو می کردی و من زل زده بودم به تو . با یک ریتم کند . زل زده بودم به لیوان آبی که آورده بودی و می ریختی در مخزن اتو . با یک دست لیوان را گرفته بودی و با دست دیگر اتو و آبی که به آرامی از لیوان می ریخت در مخزن اتو و لحظه ای بعد تمام شد . من اما انگار در لحظه ماتم برده بود . انگار نباید تمام می شد . با این حال تمام شد . همان لحظه خالی شدم و فکر کردم همه چیز تمام می شود . همه چیز در لحظه تمام می شود . عین همان آبی که تو ریختی در مخزن اتو . از آن وقت رنگ همه چیز برایم ریخت . همه چیز بی رنگ شد . بی رنگ و مات . تو فقط داشتی کارت را می کردی . من فقط زل زده بودم . تنها چیزی که بود از آن وقت همه چیز برایم مرد . تمام شد .
// آدمیزاد گاهی مانند زندگی است ، گاهی مانند مرگ . گاهی دگرگون می شود و زیر و رو و گاهی همان است که بوده است ..