راستش نمي دانم شما از اين سم شپرد خوشتان مي آيد يا نه؟ من هم خيلي خوشم نمي آيد، منتها امروز از صبح دارد يك روند باران مي بارد و خانه عين يك گور تنگ و تاريك شده، از اين بابت قرار شد با دوستي برويم يك نمايشگاه فرش، براي اينكه نظر دوستم جلب شود و محض رضاي خدا براي لحظه اي آن دانشگاه كوفتي اش را ول كند و با من بيايد بهش گفتم فقط فرش نيست و تر و تابلو هم دارد و او نظرش جلب شد. قرار را گذاشتيم و بعد يك ساعتي كه گذشت حس كردم هيچ ميلي به بيرون رفتن ندارم و دنبال بهانه اي مي گشتم. من بدون هيچ فخرفروشي چنين آدمي هستم. در كمال صداقت اين را گفتم. به هر حال نيم ساعت مانده به قرارمان ماشين را بردند پاركينگ، لازم به ذكر است كه من شديدا آدم خوش قولي ام و سرم برود قولم نمي رود، مگر جدا بلايي سرم آمده باشد. با تمام اين تفاسير دوستم خيلي منطقي و باشعوري خاص خودش پذيرفت و به نظرم توي همان دانشگاه كوفتي اش ماند. بعد از اين من هم خيلي بي اراده داستان سرزمين زندگان شپرد را خواندم چون از شروعش خيلي خوشم آمد هر چند در ادامه چندان چنگي به دل نمي زد. با اين حال اين جمله اش خوب بود. 

" حالا مردي هستم كه دارم با دشمن هاي جانم سفر مي كنم كه از قضا نزديكترين اعضاي خانواده ام هستند "